نمی دانم نفسم چیست

ولو کنیم با هم زیست

کسی گفته در خونست

همچنانی هر گونست

گرچه از آن دلخونی

باز هم بدان مفتونی

باشم خودم گر نفسم

در قفسش پس حبسم

در محبسی چنین سخت

لابد مانم نگون بخت 

خدا داده چون نفسم

کار نیاید از دستم

خدا دانم هر چه داد

نکرده است غیر داد

خود بکشتن نارواست 

چون جدالی با خداست

با آن بجوی دنیات را

بدین بساز  عقبات را

رحمان دمید روح در ما

ریحانی شاید بو از ما

ایمان باید گل گونه

بل بپذیرد بستوده