• مي‌بخشم، اما فراموش نمي‌كنم
  • لطف‌اله ميثمي

  • آنچه از «نلسون ماندلا» در ذهن من به يادگار مانده است، جمله معروف اوست كه مي‌گويد «مي‌بخشم، اما فراموش نمي‌كنم.» همين جمله بيانگر روح بزرگ و متعالي ماندلاست، اويي كه سال‌ها در زندان‌هاي مختلف رژيم آپارتايد آفريقاي‌جنوبي اسير بود و متحمل سخت‌ترين شكنجه‌ها شد. با وجود اينكه 27 سال از عمرش را در اسارت گذراند، هرگز در طلب انتقام برنيامد. من كه خود زندان كشيده‌ام تجلي فلسفه اسلام را در كلام نلسون ماندلا يافتم. او با رفتار و منش خود بي‌آنكه بداند تعاليم اسلام را عينيت بخشيد و بخشش را معنا كرد. در تاريخ صدر اسلام مشهور است هنگامي كه مسلمانان براي فتح مكه لشكر كشيدند، در ميان سپاهيان زمزمه بود كه «اليوم، يوم‌الحرمله»، يعني امروز روز انتقام است، اما پيامبر رحمت(ص) در جواب انتقام‌جويان گفت كه «اليوم، يوم‌الرحمه»، يعني امروز روز بخشش است و همين گفته حضرت محمد(ص) را من در رفتار و كلام ماندلا يافتم. او كه مي‌توانست پس از دوره شكنجه و زندان و هنگامي كه قدرت را در دست داشت، سفيدپوستان و نظام آپارتايد را با انتقام روبه‌رو سازد رفتاري را از خود نشان داد كه هم براي او، هم براي نظام تحت حكومتش اعتبار و بزرگي به همراه آورد. از سوي ديگر حضرت يوسف(ع) بعد از 40 سال وقتي كه برادرانش به نزد او آمدند، جمله زيبايي گفت كه شايد از جمله ماندلا ظرافت بيشتري دارد و آن، اين جمله است كه «آيا زماني كه جاهل بوديد يادتان هست نسبت به يوسف و برادرش چه كرديد؟» و با اين جمله ديگر نه سوال و جواب و بازجويي بود و نه انتقامي! و با اين جمله يوسف(ع) بخشيد ستمي كه بر او رفته بود.
    سيدجمال‌الدين اسدآبادي مي‌گويد، هنگامي كه به اروپا رفتم، عمل به اسلام و مسلماني را فراوان ديدم، اما مسلمان نيافتم! و هنگامي كه به وطن بازگشتم مسلمان فراوان ديدم و نشاني از اسلام و مسلماني نه! مي‌خواهم از اين نكته ظريف استفاده كنم و بگويم كه امثال نلسون ماندلا با وجود اينكه دينشان دين ما نيست، اما در بسياري موارد از برخي از ما رفتار انساني و اخلاقي كامل‌تري دارند و ما مي‌توانيم از آنها ياد بگيريم انسان بودن را. نود و چهارمين زادروز نلسون ماندلا از آن جهت اهميت دارد كه به ما و جامعه‌مان ندا در مي‌دهد كه مي‌توانيد تمام بدي‌ها را ببخشيد! اما فراموش نكنيد آمران و عاملان آن را كه تاريخ جمعي ما به اين حافظه ماندگار نياز دارد و نورسيدگان مسلما تجربه آن را چراغ راه آينده‌شان قرار خواهند داد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 و ساعت 9:16 |

شرّ و شَور


شراره كشيد بسكه شر

نوميد بشد بس بشر

خليفه است خداي را

اين مخلوق پر هنر

نابود كند خود شر را

با پشتي همدگر

يعني شورا بباشد

راه رفع هر خطر

خدا داده بس امكان

بلكه شويم بهره ور

چون يار شويم با خدا

او هم شود ياريگر

هرگاه كنيم جدّ و جهد

مدد كند آن ياور

بي حركت نيست بركت

اين راكنيم خود باور

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 و ساعت 19:7 |

بسوی خوشبختی- 15 (ایمان یعنی زندگی)

دکتر عائض القرنی / ترجمه: صلاح الدین مصلح

تهیدستان حقیقی آنانند که از گنج‌های ایمانی و پس‌انداز باور راستین محرومند. اینان هستند که همیشه در نارضایتی، خشم، حقارت و ذلت زندگی را سپری می‌کنند {هر که از یاد من رویگردانی کند زندگی تنگ و سختی خواهد داشت} [طه: 124]

این تنها ایمان به الله، پروردگار جهانیان است که روح و روان را خوشبخت ساخته، تزکیه می کند، به جوش و خروش در می‌آورد و غم، اندوه و پریشانی را از آن دور می‌سازد. زندگی هیچ طعم و لذتی نخواهد داشت مگر با بودن «ایمان».

إذا الإيمان ضاع فلا حياة   ولا دنيا لمن لم يحي دينا

(اگر ایمان تباه گشت، زندگی‌ای وجود ندارد. و دنیایی ندارد، کسی که دینش زنده نیست)

آخرین انتخاب برای ملحدان و بی دینان که ایمان ندارند این است که به خودکشی متوسل شوند تا خود را از تنگناها، غل و زنجیرها، تاریکی‌ها و ناگواری‌ها خلاص کنند.

چه تیره‌بختی‌ای نصیب بی ایمان‌ها خواهد شد و چه نفرین همیشگی‌ای بیرون‌روندگان از راه و روش الهی را در دنیا در بر خواهد گرفت: {دل‌ها و دیدگانشان را برمی‌گردانیم چنانکه نخستین بار به آن ایمان نیاوردند و آنان را رها می‌کنیم تا در سرکشی‌شان سرگردان بمانند} [انعام: 110]

وقت آن رسیده است که دنیا واقعا به این قناعت برسد و با تمام وجود ایمان بیاورد که: لا إله إلا الله «هیچ معبود بر حقی نیست ؛ مگر الله».

بعد از آزمون و تجربه‌ای طاقت‌فرسا و طولانی سرانجام عقل به این نتیجه خواهد رسید که بت پرستی خرافه است، کفرورزی نفرین است و الحاد دروغ وفریبی بیش نیست، و خواهد دانست همهٔ پیامبران راستگو بوده‌اند و الله حق است. فرمانروایی، حمد و ستایش از آن اوست و او بر هرچیزی قادر و تواناست.

به اندازه ی نیرو و ضعف، و گرمی و سردی ایمانت؛ خوشبختی، آسودگی خاطر و آرامش به سراغت خواهد آمد.

{هر کس از زن و مرد که کار نیک انجام دهد و مومن باشد، بی‌تردید او را زندگی نیک بخشیم و پاداش آنان را بهتر از آنچه می‌کرده‌اند به آنان عطا خواهیم کرد} [نحل: 97] و این «حیاة طيبة» یا «زندگی نیک» یعنی: آرامش درون به سبب ایمان به وعدهٔ الهی، استواری قلب‌ها به سبب محبتی که نسبت به پروردگارشان دارند، پاکی درون از انواع انحرافات، آرامش اعصاب در برابر حوادث گوناگون، خونسردی و آرامش قلبی در هنگام وقوع رویدادهای غیر منتظره و راضی بودن به قضا و قدر الهی؛ چرا که آنان به این راضی گشته‌اند که: الله پروردگارشان، اسلام دین‌شان و محمد ـ صلی الله علیه وسلم ـ پیامبرشان باشد.

4 نظر برای “بسوی خوشبختی- 15 (ایمان یعنی زندگی)”

ايمان آرد مأموني ،
از هر خوف و هر جوعي.
ايمان هر كو نداشته ،
از امن نبرد خود بوئي.
امن و ايمان باهمند ،
زايمان مباد پس دوري.
الفت گيرند مردمان،
در دين كرده همروئي.
جمله بوده عبد حقّ ،
شهروندان جمهوري.

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 و ساعت 12:29 |

تفاوت میان دو تمدن

2tamaddonدکتر عبدالعظیم الدیب/ ترجمه: عادل حیدری

شامگاه روزی که مردم از نماز مغرب بازمی‌گشتند عبدالرحمن بن ابوبکر از یکی از راه‌های مدینه می‌گذشت که مشاهده نمود سه نفر با هم چیزی را زمزمه می‌کنند (ابولؤلؤ مجوسی، هرمزان و جفینة) هنگامی که بدانها نزیک شد و سلام نمود اضطراب شدیدی آنها را در بر گرفت و ناگهان خنجری که دارای ویژگی‌های خاصی بود (و دو سر داشت) از میان آنان بر زمین افتاد بگونه‌ای که توجه عبدالرحمن را بخود جلب نمود اما عبدالرحمن راه خود را در پیش گرفت و خود را به آنچه دیده بود و اضطراب سه شخص و خنجر عجیب مشغول ننمود.

بهنگام نماز صبح روز بعد عمر بن الخطاب رضی الله عنه بسوی محراب رفت تا نماز را امامت نماید اما در آن هنگام مسلمانان بشکل ناگهانی شخصی را مشاهده نمودند که شش ضربه کشنده بر امیرالمؤمنین وارد می‌سازد، عمر رضی الله نتوانست نماز را ادامه دهد لهذا فرمود: آیا عبدالرحمن بن عوف در میان شما می‌باشد؟ گفتند: آری. فرمود پس برخیز و مسلمین را در نماز امامت بنما.

مسلمانان قاتل را محاصره نموده و او را دستگیر کردند. در آن میان عبدالرحمن بن ابوبکر حضور داشت که پس از نگریستن به ابولؤلؤ مجوسی قاتل سیدنا عمر دریافت که او یکی از همان سه شخصی است که دیشب آنها را مشاهده نموده و چون نظرش به خنجر افتاد متوجه شد خنجر نیز همان خنجری است که همراه آن سه شخص دیده است؛

ناگهان فریاد برآورد: این همان خنجری است که دیروز دیدم و واقعه مشاهده ابولؤلؤ وهرمزان و جفینة را برای دیگران تعریف نمود. عبیدالله بن عمر بخوبی به سخنان عبدالرحمن بن ابوبکر گوش فرا داد و یقین حاصل نمود هر سه شخص در ترور پدرش سهیم بوده‌اند لهذا شمشیر خود را برداشت و هرمزان و جفینه را به قتل رساند.

عبیدالله بن عمر فرزند امیرالمؤمنین را دستگیر نموده و در منزل سعد بن ابی وقاص زندانی نمودند تا اینکه مسلمین از دفن عمر رضی الله عنه فارغ گشته و با عثمان رضی الله عنه بیعت نمودند.

عثمان رضی الله عنه تصمیم گرفت در مورد اولین مسئله‌ای که در خلافتش رخ می‌دهد قضاوت کند لهذا خطاب به یارانش فرمود: مرا راهنمایی نمایید و نظر دهید که چه برخوردی با این شخص داشته باشیم؟

علی رضی الله عنه فرمود: نظر من این است که او را بکشید، بعضی از مهاجرین می‌گفتند: دیروز امیرالمؤمنین کشته شده و امروز فرزندش کشته می‌شود!!! عمرو بن العاص رضی الله عنه فرمود: ای امیرالمؤمنین خداوند تقدیر نمود که این حادثه در عهد شما اتفاق نیفتد اما شما رهبر و پیشوای مردم هستید و شما در این مورد حکم می‌کنید.

سر و صدا سراسر مدینه را در بر گرفت و دنیا را سه شبانه‌روز بر مردم تاریک نمود (اینگونه مؤرخین حال مردم را در آن لحظه به تصویر می‌کشند) وضعیتی حساس و بسیار دشوار!!! آیا فرزند امیرالمؤمنین کشته می‌شود درحالی که هنوز خون پدرش خشک نشده است؟؟ یا اینکه حدی از حدود الهی پایمال می‌شود؟

گفتگوها پیرامون مسئله به اوج خود رسید تا اینکه رأی نهایی صادر شد و کسانی که خواستار قصاص از فرزند امیرالمؤمنین شده بودند رأیشان غالب شد.

امام طبری رحمه الله در تاریخ خود (4/243) از فرزند هرمزان چنین نقل می‌کند: “هنگامی که عثمان امور مسلمین را بر عهده گرفت مرا فراخواند و فرمود: ای فرزندم این شخص قاتل پدرت می‌باشد و همانا که تو به قتل وی از ما اولی‌تر هستی او را با خود برگیر و قصاص کن.

او را با خود گرفتم و هیچ کسی در مدینه نبود مگر اینکه پشت سر ما می‌آمد و از من می‌خواستند او را ببخشم و به گرفتن دیه اکتفا کنم، خطاب به آنها گفتم: آیا من حق کشتن وی را دارم؟ گفتند: آری و عبیدالله را ناسزا گفتند ، گفتم: آیا شما حق دارید مرا از کشتن وی منع کنید؟ گفتند: خیر و باز عبیدالله را ناسزا گفتند !!

و من پس از آن عبیدالله را در جهت رضای خدا آزاد نمودم و او را بخشیدم – بخدا سوگند پس از آن به هیچ منزلی نمی‌رسیدم مگر اینکه مردم مرا بر سر خویش جای می‌دادند و مرا بشدت بزرگ می‌داشتند.”

ترور رئیس یک حکومت، تنها یک توطئه ناکام مانده نبود!! بلکه توطئه‌ی بیگانگان در این امر هویدا بود اما با این وجود تنها قاتل کشته می‌شود!! عمر رضی الله عنه در حالی که آخرین لحظات عمر خویش را سپری می‌کرد فرمود: کسی غیر از قاتل مرا نکشید و او را مثله ننمایید.

فرزند امیرالمؤمنین محکوم به اعدام می‌شود و او را به فرزند قاتل (بیگانه)‌ای که با وجود شواهد قوی در ترور خلیفه دست داشته تسلیم می‌کنند.

اما تمام اینها مؤرخین مسلمان را راضی نمی‌کند تا جایی که بعضی از آنها چنین می‌گویند:

این مسئله از اولین ضربه‌هایی بود که بر اسلام وارد شد – یعنی کوتاهی نمودن در اجرای حدود الهی – با وجود اینکه ولی دم از قاتل درگذشته بود و از قصاص امتناع کرده بود که خود حق شرعی وی به نص صریح قرآن می‌باشد، اما گویا مؤرخین احساس می‌کردند ولی دم بر اثر فشار اجتماعی و نیز فشار روانی از قاتل پدرش درگذشته است.

ما کجائیم و آنها کجا؟؟

4 نظر برای “تفاوت میان دو تمدن”

دیدگاه شما در انتظار بررسی است.

روايت ديگری از اين واقعه حاكي از آن است كه خود حضرت عثمان ( رض ) مصلحت نديدند كه فرزند امير المؤمنين بعد از قتلش به قصاص رسد . او شخساً حاضر به پرداخت خونبهاي متهم به توطئه ترور خليفه راشدي شده است . شيعيان بر همين اساس جناب عثمان را به بي عدالتي متّهم ساخته و مي گفتند كه ولي امر فقط مي تواند از حق الله ( مثلاًحدود ) صرفنظر نمايد ولي نميتواند در حق الناس دخل و تصرف كند. قانون مجازات اسلامي ايران تا مدتی بر همين عقيده مبتني بود. تا اينكه بالأخره به اين نحو اصلاح گرديد كه حكم قصاص فقط با اجازه اولوالامر اجرا مي شود. يعني پس از چهارده- پانزده قرن شيعيان متوجه شدند كه حق با اهل سنت و جماعت بوده است . حال اگر اصل ماجرا چيز ديگري بوده باشد چه ؟ آيا حضرت عثمان ( رض ) برخلاف اجتهاد شخص خود تسليم نظر مشورتي بقيه اصحاب ، منجمله حضرت علي ، كرم الله وجهه شده بود ؟ بهر حال حقانيت اهل تسنن مورد اقرار شيعيان نيز واقع شده است.

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 و ساعت 16:25 |

 

پير شديم و غم انديش ، خواب پريده از ديده ،

فكرت تلخ و بغض تو زهري است بسي ترشيده .

غمگساري نيست  در بين كه سخن را دريابد ،

چه آورد به نشاط اينك ترا غمديده ؟

 

پير بشود برنا و ميرد آنكه بزاده ،

مقدر نيست برگردد عمر رفته دوباره .

ردپا و رغائب باز بماند پشت سر ،

جز خداوند همه چيز  تغيير يابد هماره .

 

كار مردست تعقّل هم بر خودش چيرگي ،

خلق وخوي بي هنر بود عين مردگي .

بي تدبير و اجتناب از عمل تك روي ،

كاهل ز پستي خود از عام كند پيروي .

 

بدان مانده ناتوان از كسب وكار حلال ،

خود رندان مي بالند از دزدي در كسب مال .

كس نماند در امان از وبال بدكاريش ،

روزي شيشه بشكند گر نشكند بسي سال .

 

آدميزاد شمارد زندگي را يك دولت ،

به عقل آيد ، مال يابد با هزار ويك زحمت .

بي يكي از اين دوتا ، با پرسه در قريه ها ،

وقت كشي و هرزگي منجر شود به ذلت .

 

حرام بود بر نادان شنودن نصيحت ،

ياد بگيرد قصه را وليكن او به سرعت .

چه كس مگر شناسد قدر سخن را به حق ؟

جاهل حق ناباور باور كند به خدعت .

 

از شفق و سفيد سيم يا چارقد طلائي ،

با قصه دلفريب او بگردد هوائي .

از سخن ريش سفيد يا پدر و اهل علم ،

حوصله اش سر رفته زود بشود فراري .

 

يكي موي را بس باريك چل شكافد با خرد ،

تا بدهد بهر چيز آن بها را كه سزد ؛

چون ترازو با قاضي تعبيه در شخص اوست ،

تكيه گاه بيخرد اما حرف عام بود.


با همه خصم در باطن ليك به ظاهر بخندد ،

قوم را پايد در حيات در مماتش بگريد .

يكي را گر ببنيد يكي دوبار موفّق ،

گويد اين است مخلوقي كه خدايش پسندد .

 

از فساد مردمان شيطان آذين ببسته ،

مَلَك گردد از اينرو غمين و سر شكسته .

نمي گويد كه اين بود از اخلاق سگ من ،

مقر شده بر شكست يار شيطان بگشته .

 

بنموده تكاثر با رندي و كبكبه ،

بيافكند تفرقه بس كه كند وسوسه .

با يك چنين پلشتي برتري كي ممكن است ،

روزي نگردد مگر خود دچار مخمصه ؟

 

مردمداري هميشه از دست مگر برآيد ؟

پاكي را با پلشتي چه كس يكي شمارد ؟

از براي تفاخر شود حاكم بيغيرت ،

پس چون يكي سگ خوار دشنام بروي ببارد .

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 و ساعت 9:53 |
از سكولاريسم به پسا سكولاريسم مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 
اندیشه - مقالات و تحلیلات
پنجشنبه, 09 تیر 1390 ساعت 17:43

حدود شش سال پيش، نخستين‌بار يورگن هابرماس بحث دين در عرصه عمومي را پيش كشيد. در سخنراني خود به مناسبت اعطاي جايزه هولبرگ به وي در دانشگاه نروژ از بازگشت دين به عرصه عمومي و ورود به دوره پسا سكولاريسم (post-secularism) سخن گفت و چالش‌هاي پيش‌روي جهان معاصر را در نسبت با مذهب نشان داد. تلاش هابرماس، آشكاركردن اين نكته بود كه مدرنيته لزوما با سكولاريزاسيون نسبت مستقيمي ندارد و اين‌هماني مدرنيته و سكولاريسم تنها نتيجه گونه‌اي خاص از مدرنيزاسيون است كه در كشورهاي اروپايي رشد و نمو يافته است. پس مي‌توان به آموزه‌ها و ارزش‌هاي جهان مدرن باور داشت بي‌آنكه تجربه سكولاريسم اروپايي را از سر گذراند: «بعيد است متوجه اين حقيقت نشده باشيم كه سنت‌هاي مذهبي و اجتماعات ديني از اهميت تازه‌اي كه تاكنون بي‌سابقه بوده، برخوردار شده‌اند. اين حقيقت، دست‌كم براي آن دسته از ما كه از منطق عرفي رايج در جريان اصلي علوم اجتماعي پيروي مي‌كرده‌اند و بر اين باور بودند كه تجدد با سكولاريزه‌ شدن، با كمرنگ شدن عقايد و روش‌هاي مذهبي و نفوذ آنها در عرصه سياست و در زمينه كلي اجتماع، ملازمه تام دارد، كاملا دور از انتظار است.» در واقع هابرماس كه در پروژه خود تلاش مي‌كند با رجوع به هگل فضايي ميان دولت و فرد باز كند –حوزه عمومي – در اين سخنراني تاريخي از حضور دوباره مذهب در عرصه عمومي بحث مي‌كند و آن را به عنوان واقعيت جهان معاصر مي‌پذيرد. براي مثال «روند احياي اسلام، گستره جغرافيايي چشمگيري را از شمال آفريقا و خاورميانه تا آسياي جنوب شرقي كه پرجمعيت‌ترين كشور اسلامي يعني اندونزي در آن قرار دارد، در بر‌گرفته است. نفوذ اسلام همچنين در منطقه جنوب صحرا در آفريقا نيز در حال رشد است و در آن منطقه با جنبش‌هاي مسيحي رقابت دارد. در پي افزايش مهاجرت‌ها، اسلام در اروپا و كمتر در آمريكاي شمالي نيز در حال گسترش است. با يك نگاه به كشورهايي مانند تركيه و مصر بيشتر متوجه مي‌شويم كه احياي نقش مذهب به محافل تحصيلكرده و برخوردار از فرهنگ ممتاز نيز سرايت كرده است. در بيشتر اين كشورها اوج‌گيري نقش مذهب مسلما بر سياست داخلي نيز تاثير داشته است.»
هابرماس مي‌پرسد، با بازگشت مذهب به عرصه عمومي چه بايد كرد؟ نخستين و دم‌دستي‌ترين راه سركوب است. با اين حال، سركوب عقايد مذهبي مي‌تواند از طرفي منجر به يارگيري بيشتر آنها شود و از سوي ديگر، زير‌سوال بردن خود ايده ليبراليسم است چرا كه ليبراليسم متضمن آزادي مذهبي نيز هست. به نظر هابرماس، اوج‌گيري نفوذ مذهب در سراسر جهان منجر به جدايي اروپا از ديگر مناطق جهان مي‌شود. تصوير مورد نظر غرب از مدرنيته، همانند يك تجربه روانشناختي، يك تغيير اساسي را پشت‌سر مي‌گذارد: «آنچه تصور مي‌شد، الگوي طبيعي آينده تمام فرهنگ‌هاي ديگر باشد، ناگهان به يك سناريوي مختص يك وضعيت ويژه، تغير ماهيت داده است. حتي اگر هم اين تغيير ظاهري گشتالت‌گونه كاملا با موشكافي‌هاي جامعه منطبق نباشد و حتي اگر بتوان با استفاده از روش‌هاي توضيحي معمول، دلايل مخالفي را مبني بر رد موج سنگين سكولارزدايي مطرح كرد، هيچ ترديدي در خصوص صحت شواهد ارايه شده و بالاتر از همه در خصوص حقيقت شكل‌گيري عواطف سياسي تفرقه‌افكن درخصوص اعتقاد مذهبي وجود ندارد. هم‌اكنون يك موج فرهنگي در ايالات متحده سر بر آورده كه زمينه‌اي را جهت مباحث آكادميك درباره نقش مذهب در عرصه فعاليت‌هاي سياسي عمومي فراهم آورده است.»
هابرماس در مقام ارايه راه‌حل بر «اخلاق شهروندي» تكيه مي‌كند. اين امر نشان از آن دارد كه او قادر به حل تعارضات موجود از طريق نهادي نيست. بنابراين مي‌كوشد از عرصه «قانون» به عرصه «اخلاق» جهش كند و به اصل مدارا و رواداري متوسل شود: «شهروندان، صرف‌نظر از اختلاف‌نظرهاي هميشگي خود درباره مسايل مربوط به جهان‌بيني و آموزه‌هاي مذهبي، بايد به يكديگر به عنوان اعضاي برابر و آزاد جامعه سياسي احترام بگذارند و بر مبناي اين اتحاد مدني هنگامي كه نوبت به مسايل سياسي مورد اختلاف مي‌رسد، آنها بايد براي اظهارنظرهاي سياسي خود دلايل مناسب ارايه كنند.»سخنراني معروف هابرماس نقدها و نظرهاي بسياري را بر‌انگيخت و منجر به شكل‌گيري بحث‌هاي مهمي درباره حضور مذهب در عرصه عمومي شد. به‌ويژه آنكه اين سخنراني در زمينه جهان پس از 11 سپتامبر و شكل‌گيري بنيادگرايي صورت مي‌گرفت. از جمله افرادي كه در بازانديشي رابطه بين مذهب، سكولاريسم و دموكراسي ليبرال در بستر انديشه‌هاي هابرماس تلاش كرد، آلفرد استفان بود. او تئوري خود را بر پايه تساهل دوجانبه (twin tolerations) ارايه كرد. استفان در راه اجرايي‌كردن ايده‌هاي هابرماس نشان مي‌دهد كه ما نمي‌توانيم دموكراسي مطلوبي داشته باشيم مگر اينكه نهادهايي را وضع كنيم كه اين تساهل دوجانبه را رعايت كنند.

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 و ساعت 21:16 |
  • شأن وكيل دادگستري
  • بهمن كشاورز

  • 1- نگاهي به وكلا و وكالت در كشورهاي همجوار و نزديك، ما را به تامل وامي‌دارد؛ نقشي كه وكلا در زندگي اجتماعي و سياسي هند و پاكستان بازي مي‌كنند، انكارناپذير است. بعضي گمان مي‌كنند اين موقعيت ناشي از سيستم حقوق آنگلوساكسون است كه هند و پاكستان آن را به ارث برده‌اند. اين پندار درست نيست، زيرا سيستم قضايي پاكستان بعد از ضياء الخو تغيير كلي كرد اما نقش وكلا در حيات اجتماعي كمرنگ نشد. ايضا به‌رغم جدايي بنگلادش از پاكستان و اينكه سيستم قضايي آن مرده‌ريگ و ميراث مستقيم نظام حقوقي آنگلوساكسون نيست، در بنگلادش هم ناظر حضور پررنگ و موثر وكلا در همه شوون اجتماعي و سياسي هستيم. همچنين وقتي مي‌شنويم كويت كانون وكلاي مستقل با قدمتي 50ساله دارد و مي‌بينيم وكلاي اين كشور در چه موضع و موقع اجتماعي قرار دارند، به تامل بيشتر وادار مي‌شويم. چگونه است در كشوري كه «دادگويان» يا «سخنگويان قانون» در آن قدمتي به اندازه تاريخش دارند و احترام به حق و قانون گويا از ويژگي‌هاي فرهنگي آن است و به ناچار بايد كساني كه مجري و محافظ اين حقوق و قوانين هستند، معزز و محترم و مصون از هرگونه تعرض ناروا باشند، رييس بزرگ‌ترين و پرشمارترين كانون وكلا ناچار مي‌شود براي مطالبه رفتاري در خور «دادگويان» و «سخنگويان قانون» به مقامات قضايي نامه بنويسد؟
    2- هستند كساني كه در قبال اين پرسش و ايراد، به جاي آسيب‌شناسي و تحليل موضوع و نهايتا چاره‌جويي، به مغلطه و سفسطه مي‌پردازند كه «وكلا پول‌هاي كلان مي‌گيرند و تخلف و از ناحق دفاع مي‌كنند و آب به آسياب دشمن مي‌ريزند و...»
    وكلا را به دفاع از حق فراخواندن در تحليل نهايي نفي حق دفاع است، زيرا در آغاز كار معلوم نيست كدام طرف دعوا ذي‌حق و كدام بي‌حق است و تشخيص اين موضوع با قاضي است آن هم پس از رسيدگي و اعلام ختم دادرسي، بالاخره بايد پرسيد «آب به آسياب دشمن ريختن» دقيقا يعني چه؟ و دقيقا چه تعداد و چند درصد از وكلا چنين كرده‌اند؟ اگر منظور مصاحبه با رسانه‌هاي خارجي است شايد چاره اين باشد كه رسانه‌هاي داخلي همين مصاحبه‌ها و سخنان را پخش كنند و اگر گوينده درخور مجازات – مثلا- اشاعه اكاذيب يا توهين و افترا بود، تعقيبش كنند تا نيازي به استفاده از رسانه‌هاي خارجي وجود نداشته باشد. بديهي است اگر اين گفته‌ها و نوشته‌ها متضمن جرمي نباشد صرف گفت‌وگو با يك رسانه خارجي جرم تلقي نمي‌شود و آب به آسياب دشمن هم نمي‌ريزد. بگذريم از اينكه حسب مسموع در ايالت نيويورك همه‌ساله چند هزار پروانه وكالت صادر و چند هزار پروانه – به لحاظ تخلف- باطل مي‌شود اما موقعيت اجتماعي و حرمت قضايي وكلا خدشه‌دار نمي‌شود كه فرمود: «لاتزر وازره وزر اخري.»
    3- مشكل عدم رعايت شأن وكيل را بايد در تفاوت «نظر» و «عمل» جست‌وجو كرد. اصل 35 قانون اساسي مي‌فرمايد: «در همه دادگاه‌ها طرفين حق دارند براي خود وكيل انتخاب كنند و اگر توانايي انتخاب وكيل را نداشته باشند، بايد براي آنها امكانات تعيين وكيل فراهم شود.» در قوانين اساسي كشورهاي ديگر كمتر به چنين حكم صريحي در مورد «حق دفاع مردم» برمي‌خوريم. تبصره دو ماده واحده مصوب مجمع تشخيص مصلحت نظام مي‌گويد: «هرگاه به تشخيص ديوان‌عالي كشور محكمه‌اي حق گرفتن وكيل را از متهم سلب نمايد، حكم صادره فاقد اعتبار قانوني بوده و براي بار اول موجب مجازات انتظامي درجه سه و براي مرتبه دوم موجب انفصال از شغل‌ قضايي مي‌باشد.»تبصره سه همين مصوبه اشعار مي‌دارد: «وكيل در موضع دفاع از احترام و تامينات شاغلين شغل قضا برخوردار مي‌باشد.»از اين احكام قانوني مي‌توان به اهميت حق دفاع و مباشران اعمال آن- يعني وكلا - در «عالم نظر» پي برد. همچنين از بخشنامه مورخ 29/6/1375 نيروي انتظامي كه در آن به رعايت شأن وكلا در مراجعه به يگان‌هاي نيروي انتظامي سفارش شده و بخشنامه 7/9/1378 رييس قوه قضاييه كه در آن «... توجه عموم قضات محترم به اين موضوع جلب...» شده كه «...نسبت به رعايت شوون وكلاي دادگستري اهتمام ورزيده به طوري كه در هنگام مراجعه به مراجع قضايي و انجام وظايف قانوني خود از احتراماتي كه متناسب با شغل آنان است، برخوردار شوند... و نظير همين توصيه كه در دستورالعمل داخلي 1375 سرپرست دايره نظارت بر زندان‌ها مشاهده مي‌شود كه به تمامي مسوولان ندامتگاه‌ها تفويض اختيار كرده، در صورت مراجعه مستقيم وكلا و كارآموزان به زندان در اسرع وقت موجبات ملاقات آنها را با موكلان زنداني‌شان جهت تنظيم وكالت‌نامه فراهم كنند. مي‌توان دريافت در «عالم نظر» به شأن وكيل و لزوم رعايت آن به عنوان «مقدمه واجب» براي رعايت «حق دفاع مردم» اهميت داده مي‌شود، زيرا به هر حال بايد بتوانيم بگوييم ما در سيستم قضايي خود نهاد وكالت را داريم و استانداردهاي دادرسي منصفانه در نظام قضايي ما رعايت مي‌شود.اما از طرف ديگر در «عالم عمل» هر چند در ماده 128 آيين دادرسي كيفري حق همراه داشتن وكيل در مرحله تحقيق براي متهم تصريح شده اما بلافاصله در تبصره ماده مذكور اعمال اين حق در مواردي كه به تشخيص قاضي، موضوع جنبه محرمانه دارد يا حضور غيرمتهم موجب فساد شود يا موضوع اتهام جرايم عليه امنيت كشور باشد، منوط به اجازه دادگاه مي‌شود. متعاقبا چون در بند سه ماده واحده احترام به آزادي‌هاي مشروع و حفظ حقوق شهروندي مصوب 15/12/1383 حكمي به شرح ذيل مي‌آيد كه در واقع «ضرب» تبصره پيش‌گفته را مي‌گيرد، زيرا حكم ماده مطلب است: «محاكمه و دادسراها مكلفند حق دفاع متهمان و مشتكي عنهم را رعايت كرده و فرصت استفاده از وكيل ... را براي آنان فراهم آورند» به فاصله كمتر از سه ماه در شق هفت بند «ز» ماده 130 قانون برنامه چهارم توسعه ... مصوب 11/6/1383 مي‌خوانيم: «به منظور اجراي اصل 35 قانون اساسي... و نيز به منظور تامين و حفظ حقوق عامه و گسترش خدمات حقوقي، هر يك از اصحاب دعوا حق انتخاب، معرفي و حضور وكيل، در تمام مراحل دادرسي اعم از تحقيقات، رسيدگي و اجراي احكام قضايي را به استثناي مواردي كه موضوع جنبه محرمانه دارد يا حضور غيرمتهم به تشخيص قاضي موجب فساد مي‌شود، دارند.» اگر استثناي قسمت اخير ماده را به كل اجزاي آن وارد بدانيم، نتيجه اين خواهد شد كه اين قانون عادي حكم عام و مطلق اصل 35 قانون اساسي را ... در مورد حق دفاع مردم در دادگاه‌ها (و نه فقط دادسراها) تخصيص داده و مقيد به تشخيص قاضي كرده است.
    4- پايان سخن اينكه، همان‌گونه كه اهل درد مي‌دانند، مشكل وكيل اين نيست كه كيفش را تفتيش مي‌كنند و تلفن همراهش را هنگام ورود به مجتمع‌هاي قضايي مي‌گيرند؛ هر چند كه اينها خود در سطح روبنايي باعث خدشه‌دار شدن شأن وكيل مي‌شود. اشكال و ايراد «زيربنايي» جدي گرفته نشدن «حق دفاع مردم» در سطوح مختلف است كه برخوردهايي از قبيل تفتيش و سختگيري در موقع ورود به مجتمع‌ها جلوه بسيار كوچكي از اين «جدي گرفته نشدن»هاست.واقعيت اين است كه در قبال خدماتي كه وكلا به سازمان قضايي و مردم عرضه مي‌كنند، تفتيش نكردن آنها و نگرفتن تلفن همراه‌شان – اگر تحقق يابد– موجب منت‌گذاري بر آنها از طرف دستگاه قضا نمي‌تواند باشد.



+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 و ساعت 16:25 |

ديداري تازه با خواهرم ارستی

دو سه هفته پيش كه شنيديم ارستی دارداز قزاقستان مي آيد ، خانم به اتفاق  دكتر حاجي چالاك و همسرش به استقبال او رفتندتا از فرودگاه امام به بندرتركمن بياورند. من ومادر به استقبال از منزل حاج نورخواجه اكتفا كرديم.خيليهاي ديگر، خواهر و برادران آقاعلي ، ينگه هاي او هم در آنجا حضور يافتند. خواهران و يكي از برادرانم، قطار ، هم آمده بودند.وقتي مسافر آمد همه به سويش رفته روبوسي كرديم. مادرم و ارستي در آغوش هم بگريه افتادند؛ البتّه از شدّت خوشحالي و خالي كردن دقدلي سالها تنگدلي. اسكناسهاي پول و بسته شيريني و شكلات بود كه بروي آن عزيز نثار مي شدو همه ، مخصوصاً بچه ها آنها را مي قاپيدند. خواهرم را از لحاظ جسمي سالم ديدم. يكي ( قطار ) به سياهي چشمگير مو هايش اشاره كرد كه اثر رنگ مو بود. چنانكه انتظار مي رفت باز هم تنها بود. آقا علي و جمع خواهرزادگان لابد عذر هايي داشتند كه جاي سؤال ندارد. آقا كه يكبار به اصرار پدرش به ايران آمده بود رندان تهراني؟پاسپورتش را گروگان گرفته تا تسويه حساب نكردند دست بردار نشدند. البتّه هر مارگزيده اي از ريسمان سياه و سفيد مي ترسد.بچه ها نيز مشغول درس و كارند.وانگهي گرفتار ساخت  خانه نو هستند كه برايشان فرصت  و پول مسافرت دسته جمعي نمي دهد. وراجي هاي زنان اجازه گفتگوي بيشتر نمي داد. پس از صرف ناهار خداحافظي كرديم به اميد ديدار در منزل.اقوام نسبي و سببي بسياري در صف  پذيرايي از ارستی مهمان بودند.پس از چند شب نوبت به ما رسيد. شام مفصلي تهيه شد. امّا به گمانم به خاطر گرماي تابستان كسي اشتهاي چنداني نداشت. آن شب ارستي نزد ما ماند. از زندگيش گفت كه از آن خشنود به نظر مي آيد . پسربزرگشان ( اله ن ) كه تحصيلكرده امريكاست در يك شركتاز ان كشور كار مي كندو خانم توانست در جشن عروسيش با دختر اسلام جمني حضور يابد. بنده ، چنانكه افتد و داني از اين شانس برخودار نشدم.بقيه پسرها نيز مشغول تحصيل در رشته هاي مهندسي درهمان كشور وغيره اند. به عبارت ديگر اينك با شرايط اجتماعي ، اقتصادي و فرهنگي قزاقستان انطباق حاصل شده است. بقول ياروگفتنيها بعد يك هفته آدم به تموغ هم عادت مي كند. فعلًا    هر هفت هشت سال يكبار تجديد ديداري با خويشاوندان اينجايي براي رفع دلتنگي كفايت مي كند.    از اسلام جمني و محمّد ايسگلدي هم خبر گرفتم . از قرار معلوم اولي كار حروف چيني فرهنگ قزاقي- فارسي مرا به دخترش ، آراي سپرده كه يكنوع بيگاري بشمار مي رود. گويا آراي خانم از پدرش خواسته با استخدام افراد حرفه اي كه مستلزم هزينه است او را از اين كار شاق معاف سازد . مي دانم كه كار ادبي و فرهنگي بسيار سخت و در عين حال كم درآمد است. مثل همين ايران كه نتوانسته ام هيچ پشتيباني براي چاپ و نشر ترجمه ، تأليف و ديگر آثارم پيدا كنم. تا خدا چه خواهد. ارستي مي گويد عاليجناب ايسگلدي براي ديدارم خيلي مشتاقي مي نمايد . من هم دلم برايش تنگ شده است. گرچه با يك ديگر اختلاف سليقه سياسي داريم احترام متقابل محفوظ بوده است . او سلطنت طلب بوده و انگار هر شب سقوط جمهوري اسلامي و بازگشت رژيم شاهنشاهي را مي بيند. امّا گذرش به قزاقستان افتاده كه از آن هم هيچ خوشش نمي آيد. در جشن عروسي  أله ن به آقاعليها گفته اگر حاجي ( بنده ) به آنجا بيايد از همان فرودگاه به عنوان مهمان خاص به خانه اش خواهد برد . حتماً خيلي حرفها باهم خواهيم داشت . او از شاه خواهد گفت و من هم آخرين نظراتم را درباره اوضاع سياسي ، فرهنگي ، اقتصادي ايران با وي در ميان خواهم نهاد.

بهر حال ، به قول قزاقها ، « آدامنگ باسي - آللانگ  دوبي »يعني سر آدم توپ خداست كه هر روز به سويي شوت مي شود. همين آباء و اجداد ما كه كوچرو بودند پس از انقلاب كمونيستي از سرزمين نياكاني خود آواره كشور هاي ديگر شدند. چهل پنجاه سال طول كشيد تا بااين اقليم ها آمخته گشتند.در اين مدّت  حسرت وطن بر دلشان بود. فكر مي كردند وابستگي به خون مي تواند عامل رهايي از تبعيض هاي اقتصادي ، اجتماعي ، فرهنگي و سياسي شود. وقتي اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي از هم پاشيد و استقلال قزاقستان هم اغلام شد برخي ايران بسوي آنجا ترك كردند. وليكن معلوم شد كه صداي دهل از دور شنيدن خوش است. بسياري از خير وطن كذايي گذشته به ايران بازگشته اند . يكي ديگر از مشكلات قزاقهاي موصوف اينست كه اگر كسي در هر كدام از دو كشور فوت كند اقوام او در اين دو مملكت بايد برايشان صدقه بدهد وبراي عرض تسليت زحمت يك سفر گران را بر دوش بگيرد.

لبّ مطلب آن است كه در واقع مي توان با استفاده از فرصتهاي خداداده در هرجا از زندگي آبرومندانه برخوردار بود. اين ما هستيم كه منتظر منّت و لطف ديگران مي مانيم و از نعمات الهي غافل مي مانيم .گيريم كه جاي ديگر بهشت نعيم بوده باشد وليكن حيف نيست كه ريزه خوار نامردان خوار شويم.بايد خود همّت كنيم سرنوشتمان راشخصاً قلم زنيم.نگوييم كه امكانات كافي نيست. ما جانشين خداوندي هستيم كه همه جيز را ازهيچ بوجود آورده است. اگر بنده مطيع آفريدگار باشيم مي توانيم از حداقل امكانات حداكثر خلاقّيت را نشان دهيم.      

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در شنبه هجدهم تیر 1390 و ساعت 13:27 |

هجرت پیامبر –صلی الله علیه وسلّم- و تشکیل حکومت مدنی اسلام

نویسنده: 
عبدالله‌ اسعدی
Download Original]" href="http://www.islahweb.org/sites/default/files/imagecache/700x700/1291701378big.jpg">هجرت پیامبر –صلی الله علیه وسلّم- و تشکیل حکومت مدنی اسلام
هجرت پیامبر-صلی الله علیه وسلّم- از مکه به مدینه از آن جهت حایز اهمیت است که هم مبدأ تاریخ اسلام از آن زمان آغاز می‌گردد و هم در پی آن اولین حکومت مدنی اسلامی پا به عرصه وجود می‌گذارد. 
هجرت پیامبر-صلی الله علیه وسلّم- از مکه به مدینه از آن جهت حایز اهمیت است که هم مبدأ تاریخ اسلام از آن زمان آغاز می‌گردد و هم در پی آن اولین حکومت اسلامی پا به عرصه وجود می‌گذارد. در حقیقت دین مبین اسلام از آن به بعد توانست حرکت اصولی و بنیادین خود را آغاز کند و اسلام در جزیرة العرب و بعدها تا ایران و بخشی از اروپا حاکمیت پیدا کند.
در این میان بررسی نقش پیامبر -صلی الله علیه وسلّم- و حرکت‌های ابتدایی صورت پذیرفته بسیار مهم است. پرواضح است که رسول خدا پیش از هر چیز به ایجاد یک حاکمیت دینی و الهی می‌اندیشید.
و بدین سان است که پیامبر-صلی الله علیه وسلّم- هم جهان بینی الهی ارایه می‌دهد و هم احکام دینی، اخلاقی و عبادی را تشریح می‌کند. از این رو در حکومتی که رسول خدا بنیان می‌گذارد تمامی مسایل مطروحه در نظر گرفته می‌شود و به درستی تمامی مسایل دینی و سیاسی در چارچوب فرامین الهی رعایت می‌گردد.
جدای از این، پیامبر -صلی الله علیه وسلّم- به انسان و جامعه پیرامونش و عوالم درونی اش و جایگاهش در زمین و آسمان‌ها توجه خاصی داشت و در تشکیل حکومت الهی خود همواره به مسایلی از این دست توجه می‌کرد.
به منظور تشکیل حکومت اسلامی در آن دوران ابتدا مذهب اسلام و اصولی‌ترین مبانی آن در جامعه مدینه می‌بایست تحقق یابد. طبیعی است پس از پذیرش مردم و قبول احکام آن چنین حکومتی بهتر از هر زمان تقویت و قوام می‌یافت. از این رو فرستاده خدا در ابتدا به این کار مهم روی آورد و به خوبی و به بهترین نحو از عهده آن برآمد.
در چنین شرایطی تمامی مسایل مردم می‌بایست طرح و به صراحت از مردم خواسته می‌شد تا از خداوند و رسولش اطاعت کنند: ... إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ (انعام ۵۷) 
حکم و فرمانروایی جز برای خدا نیست.
به راستی قبولاندن این مسأله و برطرف کردن شبهات در جامعه عرب جاهلی کاری بس بزرگ و در عین حال صعب بود. با این حال پیامبر -صلی الله علیه وسلّم- در کمال آرامش به وظایف الهی خود عمل می‌کند و همانا خداوند متعال در تمامی مراحل یاری رسان او است. او چونان حاکمان و به شیوه آنان به تشکیل نظام مورد نظر خود نمی‌پردازد، بلکه سعی می‌کند تا به مردم خود این مسأله را تفهیم کند که خداوند متعال تنها قانونگذار و حاکم است و تمامی نیروها در راستای این محور اصلی می‌بایست به کار گرفته شود.
پس می‌بینیم که رسول خدا توجه چندانی به نظام عشیره‌ای و قبیله‌ای نمی‌کند و در بسیاری مواقع قوانین خاص قبیله‌ها را منتفی می‌داند و به مقابله با آن می‌پردازد. او سعی می‌کند در جهت دست یافتن به این امر مهم در کنار مردم باشد و آن‌ها را در رسیدن به این هدف بزرگ یاری رساند.
در واقع مهمترین مسأله پذیرش جامعه عرب و تفهیم مسأله است در چنین شرایطی حکومت اسلامی به یک حاکمیت واحد دست می‌یافت و در پرتو آن مردم در کمال آرامش و امنیت می‌توانستند زندگی کنند و به رشد و کمال برسند.
دست یافتن به این هدف آنچنان مهم و سرنوشت ساز بود که پیامبر دستور فرمودند تا همه مسلمانان به سوی مدینه بشتابند. اهمیت مسأله تا آن حد بود که آیه‌ای بس سرنوشت‌ساز در آن زمان نزول کرد: وَالَّذِینَ آمَنُوا وَلَمْ یُهَاجِرُوا مَا لَکُمْ مِنْ وَلَایَتِهِمْ مِنْ شَیْءٍ حَتَّى یُهَاجِرُوا (انفال ۷۲) 
کسانی که ایمان آورده ولی هجرت نکرده اند دوست شما نیستند تا این که هجرت کنند.
نکته قابل تعمق رویارویی مهاجرین و انصار بود.
در چنین شرایطی شهر مدینه می‌بایست پذیرای سیل عظیمی از مسلمانان می‌شد. یقیناً چنین رویارویی با مشکلات عدیده‌ای همراه بود. در آن شرایط هر گروه و دسته می‌خواست امتیازاتی را از آن خود کند و به پیشینه و کنش خود بنازد. پیامبر اسلام برای حل مسایل فوق بر تشکیل یک امت واحد و نحوه شکل گیری ارتباط میان مسلمانان پافشاری کرد.
در آن دوران این مسأله به خوبی به مهاجرین و انصار تفهیم شد که میان مسلمانان به هیچ عنوان اختلاف و دوری نباید باشد. آن‌ها می‌بایست حتی در هنگام ظهور ظلم، تهاجم و فساد اجتماعی با یکدیگر متحد می‌شدند و یکدیگر را تنها نمی‌گذاشتند. به همین جهت برای برقراری عدالت در جامعه اسلامی قانون فدیه که قبل از آن نیز در میان اعراب رایج بود مورد تصویب قرار گرفت تا در صورت قتل عمد مسلمانی فدیه داده شود. جدای از این در اولین حکومت اسلامی قوانین مهم و سرنوشت ساز دیگری هم مطرح و تصویب گردید. همچون حل اختلافات میان مسلمین تنها در پیشگاه خداوند و رسول -صلی الله علیه وسلّم- صورت پذیرد.
از دیگر مسایلی که در آن روزگار مورد توجه قرار گرفت مسأله قتل اعراب بود که چنین مصوب شد هر کسی مسلمانی را بدون دلیل به قتل برساند باید قصاص گردد مگر آن که اولیای دم او را ببخشند.
در این میان روحیه همدلی و یکپارچگی در جامعه مدینه به تدریج ایجاد گشت به گونه‌ای که اگر مسلمانی با مشکلی مواجه می‌گشت تمامی مسلمانان وظیفه خود می‌دانستند به یاری او بشتابند. مسلمانان در آن زمان فرا گرفته بودند که کمک و یاری همیشه می‌بایست به مظلومین برسد، همسایه را می‌بایست دوست داشت و به او احترام گذاشت...
درپی آن قوانین اقتصادی و سیاسی به منظور تشکیل یک نظام واحد به تدریج مطرح و قوام یافت. فرامین مهمی چون زکات اگر چه در مکه مطرح گشته بود در مدینه عملاً به اجرا درآمد. به غیر از این پیامبر -صلی الله علیه وسلّم- تنها به برقراری حکومت اسلامی در شهر مدینه نمی‌اندیشید و درصدد گسترش حکومت اسلامی خود بود. عقد قراردادها، صلح نامه‌ها، بیعت‌ها و حتی جنگ‌های مختلف با کفار تمامی برای پیوند امت اسلامی واحد بود.
پیامبر -صلی الله علیه وسلّم- در جهت تشکیل حکومت اسلامی گاه صبوری می‌کرد و گاه مستقیماً به نبرد برمی‌خاست. نکته بسیار مهم تشخیص درست و حساب شده ایشان در مواجهه با رویدادها و گروه‌های مختلف آن هم در شرایط گوناگون بود. پیامبر اسلام به خوبی می‌دانست در چه زمان به چه طریق رفتار کند و در کار خود کوچکترین اشتباهی نمی‌کرد. 
او به خوبی می‌دانست با افرادی که ضرری به جامعه اسلامی نمی‌رسانند و حال در اثر شرایط به خوبی نمی‌توانند با جامعه اسلامی تطابق پیدا کنند صبوری کند و در مقابل عده‌ای که مضر به حال جهان اسلام و مسلمین بودند قیام کند، و به همین دلیل بود که پیامبر -صلی الله علیه وسلّم- در زمان مناسب دین اسلام را با حرکت به مکه و فتح آن به همه‌ی شبه‌جزیره‌ رساند. 
وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لَا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَیَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلَّهِ «بجنگید با آنان تا فتنه‌ای نباشد و هم دین از آن خدا باشد.» (انفال ۳9) 
و بدینسان بود که زمینه‌های رشد و ترقی اسلام فراهم آمد و حاکمیت اسلام در بسیاری از مناطق جهان تثبیت گردید.
متوسط: 2.5 (2 رای)

نظر

1
بدون‌نام (مهمان)
1390/04/12

قبول دعوت اهالي يثرب و هجرت به آن شهر كه منجر به تشكيل اولين حكومت مبتني بر قانون اساسي مكتوب دائر بر حقوق و تكاليف متقابل شهروند - صرفنظر از نزاد ، دين و جنسيت آنان گرديد ، به مثابه سنّت نبوي و فرض الهي ، لازم الاتباع بوده فلذا بايد بدون تقليد از غير مسلمين در راستاي اقامه مجدد آن اهتمام ورزيد. اين جريان در كتابي بنام « اولين قانون اساسي مكتوب جهان » تأليف علامه محمد حميدالله و ترجمه سعيدي شرح داده شده است . بيهوده نيست كه شهر مذكور به مدينة النّبي معروف گرديده است. امّا شريف دانستن اين مكان كافي نيست و بايد الگوي هر مؤمن در امر سياست قرار گيرد.در اين صورت است كه مي توان به شفاعت رسول خدا ( ص ) اميدوار بود. حم شادكام

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در جمعه هفدهم تیر 1390 و ساعت 18:38 |

                             ناخاطرات ( 31 )

پس پريروز ، صبح زود ، خانم اعلام داشت كه عازم گنبد است براي استقبال از برادرش امانباي كه از راه مشهد از حج عمره بر مي گشت. حدود ساعت 9 تلفن زد كه به گرگان نزديك شده اند و سفارش كرد عروس و دوقلو ها را به منزل قديمي حاج آقا بياوريم تا در مراسم مربوطه حضور يابيم. مادر از ديشب در قزاق محلّه بود. يك ساعتي طول كشيد تا كار بجه ها رديف شد . جاراس را در خانه گذاشته و با تاكسي تلفني راه افتاديم. در محل كه حضور يافتيم هنوز حاج امانباي نيامده بود. روي ديوار خانه پارجه نويسي هايي از سوي خانواده و همسايگان به چشم مي خورد. نيم ساعتي منتظر ايستاديم. اول ملتزمين ركاب حاج آقا كه يكي پسرش ، ساراي ، بود ظاهر شدند و بعدش ديگران و خود ايشان را ديديم. بسويشان شتافته دستش را گرفته روبوسي و عرض تبريك كرديم. عده اي از زنان بر وي پول و شيريني ( بيسكويت و شكلات ) نثار مي كردند و بچه ها در لاي دست و پاي جمعيت آنها را جمع آوري مي نمودند. من هم چيز هايي گرفتم كه به نوه ام ، آتيلا دادم. در آن حيص وبيص چشمم به توله گن افتاد كه در جمع حضور داشت. از اين كارش خوشم آمد. وقتي ديدم در اين فرصت اين دو برادر به هم نزديك شده اند خيلي خوشحال گرديدم. اينها چند ماهي _ شايد يك سال واندي _ بود كه به خاطر دعوي پسرانشان با يكديگر قهر كرده در مراسم جشن و صدقه يكديگر شركت نمي كردند. ضمن صحبتي كه با حاج امانباي سر سفره داشتيم او از حالاتش در مناسك حج مي گفت كه تمام دنيا و مافيها فراموش مي شود و چيزي غير خداي تعالي را نمي توان ديد. لابد همين زيارت بيت الله الحرام بوده كه او را به آشتي با برادرش برانگيخته بود. نمي اشك گرم در كاسه چشم هردو برادر مشاهده مي شد مركب از شادي و غم. شادي صله رحم و غصه فرصتي كه ازدست رفته بود. حاج آقا برادران دست در دست و شانه به شانه از پله هاي حانه بالا رفتند. حتماً خيلي ها متوجه امر شدند. آري وقايع زندگي تأثيرات عميقي بر دل وجان آدم مي گذارند. مرگ يكي از اينگونه واقعه هاست. اقامه نماز و تشييع جنازه اقوام و حضور در مجلس ختم ايشان به اغلب اخم و تخم ها خاتمه مي دهد. حضور در مراسم حج كه مظهر مرگ هم مي باشد چرا تأثيرش كمتر از وقايع مزبور باشد ؟

پس از نوشيدن آب زمزم ، پذيرايي با صرف چاي ، خوردن شيريني و ميوه شروع شد. بهر يك از حاضرين برحسب نسب و حسب يك عرقچين يا تسبيح و يا عمامه يا جانماز سوغاتي داده شد. به من دو عرقچين رسيد كه يكي را برسر و ديگري را در جيب گذاشتم. البته هر دو براي سرم تنگ بود. مي توانستم به شوخي بگويم كه اين كلاه ها سرم نمي رود. بعداً در منزل پي بردم كه علاوه بر عرقچين هاي موصوف يك جانماز هم سهمم بوده است. هوا گرم و دم كرده بود و چايي داغ و ميوه هاي خنك تابستاني بدل مي چسبيد. ناخنكي به شيريني ها هم زدم كه اگر خانم مي ديد به خاطر ديابتم حتماً هشدار مي داد. گويا دكتر ها ، برخلاف سابق زياده روي در پرهيز را مفيد نمي شمارند. گاهي مي پندارم كه حضرات علماي طب مثل فقها به اجتهاد هاي گوناگون مي رسند و بقول علامه يوسف قرضاوي اختلاف آراي اين علما فرجي بر مردم عادي است كه به هر كدام از آنها خواستند عمل نمايند.

در سر سفره از حاج امانباي راجع به آب و هواي مكه و مدينه پرسيدم و اينكه گرما اذيت نداشت. جواب داد به خاطر كولر هاي هتل ها ، اتوبوس و ساير وسائط اياب و ذهاب و ايضاً حرمين هيچ مشكلي احساس نمي شد. خدمات خيلي خوب داده مي شد. پرسيدم كتابي نخريده اي. گفت فقط يك جلد قرآن مجيد از هتل هديه گرفته است. توضيحاً اضافه كرد حاج خواجه محمّد ولي كتاب هاي زيادي خريد. منجمله يك قرآن جالب كه اگر با قلم مخصوصش روي هر كدام از سوره يا آياتش اشاره مي كردي آن را قرائت مي نمايد.

حوالي11.5 بود كه ناهار را كشيدند. من ، ايزجان و دكتر حاجي چالاك هم سفره شديم كه كنار سفره ريش سفيدان مجلس قرار داشت . كله اي كه جلوي ايشان گذاشته بودند طبق معمول به سفره ما كه در سمت راست آن پهن شده بود منتقل شد. آقاي ايزجان كرپه معمولاً جايي را انتخاب مي كند كه محل انتقال كله باشد. از مغز ، گوش و چشم ذبيحه حسابي تناول كرديم.

دعاي سفره ( باتا ) را آقاي بوروشباي خواند و تلاوت آياتي از قرآن شريف بعهده بنده قرار گرفت. چند آيه از سوره نساء ، راجع به امانتداري و اولوالأمر و اجازه نزاع با آنان در صورت تخلف از فرض الهي و سنّت نبوي خواندم و الله اكبر گفتم.

بهر حال خوشترين لحظات اين مراسم تجديد صله رحم بين برادران حاج زادسر بود. مبارك باد !

 

                                         *   *   *

 

امروز صبح رفتيم بندر تركمن براي تشييع و نماز جنازه محمد بالقشي. همراهم حاج سرسنباي كرپه بود. توضيح دادكه آن مرحوم چندين سال قبل از آق قلا به آنجا كوچيده و همسايه مرحوم حاج عمر قوسقولاق همشهري سابقش است. نامبرده را با يكي ديگر اشتباه گرفته بودم كه شوهر خواهر اسلام دانشيار مي باشد. چون آلاش مشغول تغيير محل حمام خانه اش بوده به ماشينش جهت تدارك كار منزل احتياج داشت با ميني بوس عازم شديم. گرماي هوا تابستاني بود. زير چادر هم هوا دم داشت. حدود 10 نماز ميت در حياط وسيع مرحوم ( يا همسايه اش ) اقامه شد. حاج سرسنباي پيشنهاد كرد منتظر برگشت استخوانچي ها - گروه دفن - نمانده از چاي و نان فاتحه هم بگذريم و به گرگان برگرديم. بقيه نيز همين را اختيار كردند. قبل از ظهر خانه بودم. يادم مي آيد حاج غفار بلي ( باجناقم ) قبل از نماز جنازه مي گفت يكي دو روز پيش همين خدا بيامرز را در ختنه سوران پسر پرويز شادكام ، خواهرزاده ام ، ديده بود كه اعلام مي كرد يك ماه ديگر بازنشست خواهد شد. چون سردرد گرفته بود با اجازه شفاهي كارفرمايش مرخصي گرفته و بدون مراجعه به دكتر استراحت مي كرده كه اجل سر مي رسد ! جالب اينكه نام خاندان آن مرحوم ربطي به حرفه او ، كارگري در يك شركت توليدي ( تهيه دانه مرغ ) ، ندارد ، بلكه به حرفه ماهيگيري هم هيچ نمي خورد. توضيح اينكه « بالق = بالغ » در زبان تركي باستاني به معني شهر بوده است. مثلاً خانبالغ يكي از پايتخت هاي چين بود. پس بالقشي به معناي شهرچي يا شهرنشين است. امّا تقدير ممكن است خيلي عجيب افتد.آيا به همين مناسبت نبود كه ده بيست سال پيش از آق قلا به بندر تركمن كوچيده و بالأخره از خاك اينجا نصيبش شد ؟ باري مي گويند يكي از امور غيب محل فوت هر كس است.

                                            *   *   *                                           

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 و ساعت 18:50 |

حكمت ( 39 )

بپيموده راه ربّ ، يگانه باري ، را

از طريق شيطاني باز بياييد اي دوستان

بنوشيده از باده با اخلاص و بي ريا

    از جان و دل ذكر حيّ بنماييد اي دوستان

بنموده ذكر حيّ ، بنوشيده جام مي

سر را عزيز چون تراب ، بيفكنده پاي وي

حال خراب و دل كباب طريق عشق كرده طي

    از جان و دل ذكر حيّ بنماييد اي دوستان

سرنهاده آستان زاري مگر من كنم

سرحلقه ذكر او باري مگر من شوم

در صحبت ذاكرين دامن پر از در كنم

    از جان و دل ذكر حيّ بنماييد اي ياران

عالمان بي عمل علم را كنند زير پا

در گور تنگ  بسوزد جانها چو آنجا

نهيب زنند كه برگو ربّ و رسول و دينت را

    از جان و دل ذكر حيّ بنماييد اي دوستان

منكر و نكير بپرسند « من ربّك » در سؤال

بهيچ كاري نيايد يك نكته از علم قال

واحسرتا بگويند بي عملان در مآل

    از جان و دل ذكر حيّ بنماييذ اي دوستان

آنكه بخواند الله را قند و عسل كرد پيدا

در آخرت با الله  خواهد بكرد خوش سودا

حق عالم عامل را بكرده است خود دانا

    از جان و دل ذكر حيّ بنماييد اي دوستان

قال چراغ و حال فتيله ، اشكست نفت

گفته هاي بسيارم بي اثر است بر دلسخت

پيشاني بلندت روزي شود از خاك پست

    از جان و دل ذكر حيّ بنماييد اي دوستان

غافل عالم از عمل در نيمه راه بماند

خوانده ليكن لايشعر مال دنيا سناند

با تكبّر عمرش خويش آخر تباه نمايد

    از جان ودل ذكر حيّ بنماييد اي دوستان

گر دانايي بياراي باطنت را نه ظاهر

 دستت گيرد در محشر چون بگردي خود حاضر

اي واي اگر پشيمان در راه ماني بس حاسر

    از جان و دل ذكر حيّ بنماييد اي دوستان

عالم بود آنكه او نماز خوانده كرنش كرد

 از حق بوده پرخشيت از قيامت رويش زرد

بخوانده بس قرآن را از خوف حق تالش كرد

    از جان و دل ذكر حيّ بنماييد اي دوستان

هرعالم حقيقي دو چشم او گريان است

بيدار شده سحرگه پيوسته هم نالان است

در راه حق هميشه سوخته دل و پويان است

   از جان و دل ذكر حيّ بنماييد اي دوستان

خواري بكش كافر نفس سركوب بگردد بلكه

دائم مدام زين دنيا خوذ برود با گريه

خاكي بشو زير پا بر تو روند خلق جمله

    از جان و دل ذكر حيّ بنماييد اي دوستان

وا اتاه بگفته حق مصطفي شد ذلّه

از براي امّتش عاصي ، جافي غم خورده

بدين سبب امّتش چنين قوّت گرفته

    از جان ودل ذكر حيّ بنماييد اي دوستان

بهر امت در دلش ذرّه نباشد سالم

از برايش برآيد دود از نهادش دائم

مگر مارا بسازد حقّ  تعالي پس هسزم ؟

    از جان و دل ذكر حيّ بنماييد اي دوستان

بنده خدا ، خواجه احمد ، زحق خواهي گر بهره

پس مانند بايزيد با نفس ستيز پيوسته

اي بي خبر بدان كه امّت جنين برفته

    از جان ودل ذكر حيّ بنماييد اي دوستان    

 

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 و ساعت 9:5 |

ناخاطرات

چنين گويد هر قزاق

عبرت گيرد زان  دقاق

انسان گويد با گفته اش

ايلخي گويد با شيهه اش

تا نكند گفت و گو

كس نداند فكر او

بي شيهه ايلخيها

گله ماند خود رها

هركه باشد بي كنكاش

در جمع بينيش بس تنهاش

به شور فرمود خداوند

تا خلق الفت بيابند

پيامبر هم بي شورا

امّت نمي ساخت برپا

بهتر مصداق از سنّت

برشور بوده پس همّت

آنكه گويد خود دانم

ظالم بود در عالم

وانكه دهد تن به ظلم

شريك بود خود در جرم

         *   *   *

از خواب وقتي پريدم

حيران كه چون بوسيدم

دستان آن طاغوت را

كه در گور گرفت آخر جا

او چنان بود پر غرور

انگار نداشتم حضور

او نمي ديد جز خودش

همين گنه بود بسش

با اينكه او مرده بود

اينك ز ياد رفته بود

باري او بود يك جلوه

زين ابليس صد چهره

شاه و شيخ و هم دارا

كور مي سازند دلها را

شاه مي كند با قدرت

كرده شيخ با حيلت

دارايان  نيزبا مكنت

همان كنند باسطوت

شاه گر افتاد از تختش

به شيخ افتاد نك بختش

اينك خوش است ثروتمند

كه گشته است دولتمند

با شاه بودم گردشمن

بوسه زنم اينك من

بر دستان  امثالش

پس مي كنم خوشحالش

چون نفس من همانست

لايق مرا چنانست

دستي  بوسم برؤيا

ذلّت بينم در دنيا

 

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در یکشنبه دوازدهم تیر 1390 و ساعت 11:36 |

نگاه تحلیلی به حجاب اجباری

وبلاگ > صالحی، سید عباس  - مقوله «حجاب زنان» از چالش‌های مهم فرهنگی- اجتماعی نظام اسلامی ایران بوده و هست. این چالش، منحصر به نظام اسلامی ایران نیست بلکه به نظر می‌رسد که هر نظام سیاسی اسلامی را در جهان معاصر با چالش مشابه روبه‌رو می‌کند.

بخشی از فشار علیه اسلام گرایان در جهان عرب و غیر عرب، در چند و چون مواجه با این موضوع است. گرچه رویکرد اسلام گرایان ترک در برابر حجاب، می‌خواهد مدل تازه‌ای را در این رابطه معرفی کند، مدلی که در عین التزام شخصی رهبران سیاسی مسلمان به حجاب به الزام و اجبار آن نمی‌پردازد، اما این مدل هنوز نه اسلام گرایان را راضی می‌سازد و نه مخالفان اسلام‌گرایان را اقناع می‌کند. چه اینکه اسلام‌گرایان ترک، نه مدعی اجرای اسلام‌اند و نه از چونان اکثریتی قاطع برخوردارند که بتوانند همه تمایلات خود را محقق سازند.

حجاب باوران در نظام اسلامی ایران، از شیوه‌های گوناگون برای استقرار آن سود جسته و می‌جویند. بخشی از این شیوه‌ها، فرهنگی و ترویجی‌اند و بخش دیگر شیوه‌های حکومتی و انتظامی‌اند.
به نظر می‌رسد که پس از سه دهه از انقلاب اسلامی ایران، آنچه در دوربرمان دیده می‌شود نه مدافعان حجاب را راضی و قانع میکند و نه مخالفان را!
مسأله حجاب در ایران، هم خطیبان جمعه و هم متدینان را به سوز و گداز وا می‌دارد و هم مخالفان و معاندان مساله حجاب را! و این نکته از شگفتی‌ها است که عده‌ای از تساهل و مدارا می‌نالند و عده‌ای از سخت‌گیری‌های فزاینده شکوه دارند!
شرایطی که طبق معمول هر چند سال یکبار، به صورت حضورهای خیابانی نیروهای انتظامی رخ می‌دهد - و صد البته پس از مدتی رنگ می‌بازد - موجب آن شد که نویسنده، که کم و بیش به موضوع حجاب تعلق خاطر یافته و در این زمینه، مطالعات شخصی و گاه برون‌دادهایی داشته است، به این اندیشه برآید که برداشت‌های خود را در این موضوع، با مخاطبان در میان گذارد و از ایشان (اعم از نخبگان و علاقه‌مندان موضوع) بخواهد او را در دریافت فهم درست‌تر یاری دهند. به این منظور، هم از منتشرکنندگان این سیاهه نگاشته‌ها، می‌خواهد که با رواداری بیشتر، نقطه نظرات خوانندگان را عرضه کنند و هم از خوانندگان درخواست دارد که دیدگاه‌های اجمالی و یا تفضیلی خویش را، به نویسنده ارسال دارند تا در صورت امکان، در یک مجموعه قابلیت عرضه و ارائه را بیابند. (در کامنت‌های یادداشت یا در صورت تفصیلی بودن به آدرس salehi4842@gmail.com)
صد البته فضای نشر عمومی این نگاشته‌ها، مانع از آن میشوند که مطالب قالبی تخصصی را بیابند، اما تلاش می‌شود که عمومی بودن به ادبیات پردازی و خطابه‌رانی نینجامد و با اختصار - در عین وضوح - مطالب ارائه گردند.

 

پوشش مسأله‌ای خصوصی یا حریم عمومی

نخستین مسأله در گفت‌و‌گوی تحلیلی از حجاب آن است که چه تصویری از پوشش است؟ آیا آن را در زمره مسایل حوزه خصوصی تلقی می‌کنیم یا در حیطه مسایل عمومی؟
برخی پوشش در خیابان و محل کار را چونان پوشش در محیط منزل تلقی می‌کنند و آن را در محدوده انتخاب در مسائل فردی می‌شناسند. همان‌گونه که انسان این حق را دارد که دکوراسیون و اثاث منزل و... را هرگونه که می‌خواهد برگزیند و چیدمان کند، در پوشش لباس بیرونی نیز چونان قاعده‌ای حکمفرماست. در نقطه مقابل، گروهی دیگر پوشش بیرونی مرد و زن را جزو حریم خصوصی تلقی نمی‌کنند بلکه آن را بخشی از هویت و فرهنگ اجتماعی می‌شناسند. همان گونه که رفت و آمد شهروندان، مشمول قواعد و قوانین اجتماعی است، پوشش بیرونی نیز چونان است و بایستی آن را با معیارها و مصالح اجتماعی سنجید و قوانین متناسب را وضع و اجرا کرد.

به نظر میرسد دلائل موجّهی وجود دارد که دیدگاه دوم را ترجیح می دهد:

1- نخستین و ساده‌ترین سخن آن است که اگر پوشش در مقوله‌ی حریم خصوصی تلقی شود، بایستی وضع هرگونه قانون در این محدوده غلط و نادرست باشد. بدین معنا که هر انسانی حق داشته باشد که همان‌گونه که در درون منزل به انتخاب و تزیین دکوراسیون می‌پردازد، در پوشش خود نیز چونان آزادی مطلق را داشته باشد که همان گونه قانون‌گذار و مجری قانون نتواند دایره‌ی این انتخاب را محدود کند. اما به خوبی می‌دانیم که در مدرن‌ترین جوامع و دولت‌های معاصر نیز مقررات عمومی در حیطه پوشش وجود دارد. زن و مرد، با پوشش سواحل دریا در خیابانها تردد نمی‌کنند و یا در ادارات و دانشگاه‌ها حضور نمی‌یابند و اگر چونان رفتاری از فرد سر زند، توسط مجریان قانون مورد بازداشت و توبیخ قرار می‌گیرد.
نکته فوق، نشان می‌دهد که نمی‌توان پوشش زن و مرد را صرفاً یک انتخاب در حریم خصوصی دانست. چه این که وضع و اجرای مقررات در حیطه خصوصی اتفاق نمی‌افتد.
حال اگر چونان مقررات در همه جوامع - هرچند با دایره‌ای متفاوت - رخ می‌دهد، نشان می‌دهد که ارتکازی فراگیر که بر عقل سلیم اجتماعی متکی است، وجود دارد که «پوشش بیرونی» چونان «پوشش خانگی» نیست و بایستی آنرا بخشی از حوزه و حریم اجتماعی تلقی کرد.

2- در یک بررسی تحلیلی‌تر بایستی به این نکته پرداخت که ما چه ‌چیز را حوزه خصوصی تلقی می‌کنیم تا سخن از آن بگوییم که پوشش در حیطه این حوزه است؟
در این زمینه تعریف‌های متفاوتی وجود دارد، اما نویسنده این سطور با این تعریف اجمالاً موافق است که مسائلی در حوزه خصوصی قرار می‌گیرند که با منافع اجتماعی ارتباطی ندارد و انتخاب فرد در آن حیطه در منافع و مضار دیگران تأثیری ایجاد نمی‌کند.
با این تعریف، هر نوع رفتار فرد (چه در داخل خانه و چه بیرون خانه) که با منافع و مضار دیگران ارتباط بیابد خارج از حیطه حریم خصوصی است و در نتیجه می‌تواند مشمول مقررات اجتماعی تلقی شود. صدای بلند بلندگو و تلویزیون از درون خانه هم مصداق حریم خصوصی و چهار دیواری و اختیار داری نیست، چه اینکه ایجاد مزاحمت صوتی برای دیگران می‌کند و لذا قانون‌گذار و مجری قانون، می‌توانند آنرا ممانعت کنند.
با این تفسیر از حریم خصوصی و قلمرو عمومی، بایستی دقت کرد که آیا می‌توان پوشش بیرونی مردان و زنان را صرفا یک انتخاب شخصی در حوزه خصوصی دانست؟

پوشش بیرونی مردان و زنان در قلمروهای متعدد اجتماعی تاثیر گذارند:

اولا: بخش جدی از هویت جمعی هر جامعه «فرهنگ اجتماعی» آن ا‌ست. جوامعی چونان جوامع غربی، چینی، ژاپنی، هندی و ... تفاوت‌های روشن در زیست فرهنگی خود دارند. گرچه گستره‌ی فرهنگ غربی پاره‌ای از تمایزات را از بین برده است اما هنوز می‌توان تفاوت‌های روشنی را در فرهنگ اجتماعی این جوامع دید. تمایزات و تفاوتهایی که علاقه مندان زیست بوم هریکی از این جوامع را دغدغه‌مند خود داشته و دارد.
این که پوشش بیرونی مردان و زنان بخشی مهم و تاثیر‌گذار در فرهنگ اجتماعی است؛ بدیهی می‌نماید. بخش وسیعی از اولین نماها و نمایه‌های فرهنگی هر جامعه - که در نقطه آغازین ارتباط و تماس دیده می‌شود - پوشش زنان و مردان آن است و شاید در مراحل بعد مقولاتی چونان معماری و شهرسازی و ...

ثانیا: پوشش بیرونی زنان و مردان، در حیطه امنیت اجتماعی نیز تاثیر‌گذاری محسوسی دارند. بدون آنکه در این بخش درباره محدوده پوشش بخواهم سخن داشته باشم، بدون تردید پاره‌ای از پوشش‌های زننده و تحریک‌آفرین می‌توانند در محیط امنیت اجتماعی هم تاثیراتی داشته باشند. چه این که با رواج پاره‌ای از این پوشش‌ها تحریکات مضاعفی صورت می‌گیرد که خارج از روال عادی و متعارف زندگی اجتماعی (در ارتباطات مرد و زن) است و طبعا مخاطرات را برای امنیت اجتماعی افزایش می‌دهند؛ مخاطراتی که بار سنگین‌تری را بر دوش منابع انسانی و مالی امنیت یک جامعه قرار می‌دهد و احیانا مواردی غیر قابل پیش‌گیری را نیز به همراه خواهند داشت.

ثالثا: پوشش زنان و مردان در «اخلاق اجتماعی» تغییرات جدی ایجاد می‌کند طبعا این هزینه و یا پیامد، فرع بر آن است که حضور و فواید آن مورد تصدیق باشد. به عنوان نمونه می‌توان به عناوینی توجه داشت از قبیل:
* پوشش‌های زننده، می‌تواند پاکدامنی نگاه را در زندگی اجتماعی مخدوش کند، روابط عرفی و متعارف را در زندگی جمعی مردان و زنان به نگاه‌های نامتعارف و ناهنجار تبدیل کنند.
* پوشش‌های خودنمایانه، می‌توانند غیرت خانوادگی را متزلزل کنند و هوس‌های تنوع آلود و خفته را بیدار سازند و تمایلات سبک سرانه را رواج دهند.
* پوشش‌های نامتعارف، ادب ارتباطی را دگرگون می‌کند و روابط مبتنی بر مفاهیمی چونان «حیا» و «عفت» را (که صد البته نیازمند توضیحات تبیینی خاص هستند) دگرگون می‌کند.
* و...
موارد فوق، نشان می‌دهد که نمی‌توان گفت که پوشش بیرونی زن و مرد تنها و تنها یک انتخاب شخصی است بلکه بایستی آن‌را در دایره‌ای از تاثیر‌گذاری در اخلاق اجتماعی تعریف و تبیین کرد.

رابعا: پوشش نامتعارف زنان و مردان، در عقلانیت اجتماعی نیز تاثیر‌گذاری جدی دارند. فرد و جامعه برخوردار از «عقل فردی و جمعی‌« اند و ارتقای اجتماعی چونان تکامل فردی به عقلانیت وابسته است. فضای پوشش نامتعارف زنان و مردان روابط اجتماعی را به سوی عواطف و تمایلات سوق می‌دهد و بر ارتباطات خردورزانه تأثیرات منفی می‌گذارد. در این زمینه جوامع غربی مدرن را نکته نقض این سخن نشمریم. این جوامع از برهنگی و نیمه برهنگی آغاز نکردند؛ بلکه عصر رنسانس با آزاد اندیشی و عقل‌گرایی شروع شد و آنچه که در غرب معاصر دیده می‌شود رخدادهای نویی است که در مسیر عقل مدرن رخ داد و اوج آن در دهه‌های پایانی قرن بیستم اتفاق افتاد.

خامسا: پوشش زنان و مردان، در حیطه زندگی اقتصادی جامعه موثر است. پاره‌ای از مصارف و نیازهای ناخواسته و یا نادرست تولید می‌کند و رواج می‌بخشد.
مجموعه موارد فوق و موارد دیگر، نشان می‌دهد که نمی‌توان پوشش را صرفا در حیطه مسائل خصوصی و فردی قرار داد و آن را فراتر از محدوده قوانین اجتماعی و مجریان قانون دانست. ادامه این گفتار را در جستار آینده پی می‌گیریم.


ادامه دارد...

 

کد مطلب: 159024
زمان انتشار: پنجشنبه 2 تیر 1390 - 19:07:36
Add to Google
نظرات [40 ]
بابک پنجشنبه 9 تیر 1390 - 19:38:42
آقا ،این چیزایی که شما میگید 30 ساله که داره گفته میشه،اینا فقط تئوری وشعاره.اکثریت مردم وزنان دنیا بی حجاب هستند،حالا اگر آمار جرم وجنایت جنسی و یا فروپاشی خانوادگی و اجتماعی به علت "بی حجابی" در آن کشور ها از ایران اسلامی و با حجاب ( یا بد حجاب)بیشتر باشد در آن صورت حق با شما است و حجاب چیز خوبی است.ولی آیا چنین است ؟ باید آمار گیری و مقایسه شود. ولی قبل از مراجعه به آمار میتوانیم به اخبار مملکت خودمان مراجعه کنیم:
حم. شادكام پنجشنبه 9 تیر 1390 - 08:31:48
پوشش مورد تأييد قرآن كريم ، به قول اهل سنّت و جماعت ،از « موافقات عمر » است. مي گويند ايشان قبل از نزول آيه مورد بحث به پيامبر ( ص ) بكرات مراجعه و درخواست پوشش مناسب زنان با ايمان مي نمود تا بوسيله آن از زنهاي لاابالي مشخص شوند. جالب اينكه خليفه راشده نامبرده در ايام حكومتش به زنان غير مسلمان اجازه نمي داد درزي بانوان عفيف در آيند. به عبارت ديگر آنچه در مد نظر بوده حرمت زنان مؤمن بوده نه تحميل حجاب كه نقشي جز جدايي مردان و زنان در جامعه ندارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در جمعه دهم تیر 1390 و ساعت 17:38 |
  • بعثت و عقلانيت
  • محمدتقي فاضل‌ميبدي

  • قال رسول‌الله: انما يدرك الخير كله بالعقل: تمام خوبي‌ها با عقل فهميده مي‌شود. زيبا‌ترين تعريف و تبيين از بعثت، سخن امام علي(ع) است كه فرمود: پيامبران پي‌درپي برانگيخته شدند... تا عقول خفته بشري را ‌برانگيزانند. يعني يكي از اهداف برانگيخته شدن پيامبر براي برانگيخته شدن عقول آدميان است. بنابراين بعثت، زاينده عقلانيت است و در كنار اين دو، آزادگي و آزادي انساني رشد مي‌كند. جامعه‌اي كه در آن عقلانيت و حريت جلوه و جايگاهي ندارد، درخت بعثت در آنجا به بار ننشسته است. اينكه اقبال لاهوري خاتميت پيامبر اسلام (ص) را به بلوغ و آزادي فكري گره زده، سخن قابل توجهي است. اقبال مي‌گويد؛ علت اينكه بساط بعثت پس از بعثت پيامبر اسلام (ص) جمع مي‌شود اين است كه عقل آدمي به رشد و كمال مي‌رسد و جاي پيامبر را مي‌گيرد. بنابر روايت اقبال، جامعه بشري به دو دوره قديم و جديد تقسيم مي‌شود. مرز ميان اين جامعه همان مرز ميان كودكي و بلوغ است. تاكيد و تكيه پيامبر (ص) و قرآن بر تعقل و تدبر براي اين است كه بشر را از مرحله كودكي به دوران بلوغ برسانند و انسان بر اساس عقل خود بنياد جامعه را به جلو برد. دكتر شريعتي كه سخت تحت تاثير اقبال قرار دارد تاريخ بشريت را به سه دوره تقسيم كرد: 1- دوران وحي 2- دوران امامت و وصايت 3- دوران غيبت امام كه در اين روزگار رهبري جامعه به عهده عقل يا علم است. سخن وي در اين‌باره چنين است: وقتي پيامبر (ص) مي‌گويد؛ خاتم انبيا من هستم، نمي‌خواهد بگويد به آنچه گفتم انسان را الي‌الابد بس است، بلكه خاتميت مي‌خواهد بگويد... كه از اين پس انسان بر اساس اين طرز بينش قادر است بدون وحي و بدون نبوت جديدي، خود روي پاي خودش به زندگي ادامه دهد و آن را كامل كند. بنابراين ديگر نبوت ختم مي‌شود خودتان راه بيفتيد... از اين پس عقل جاي وحي را مي‌گيرد... (اسلام‌شناسي ص64-63). حال سخن اقبال و شريعتي و ساير روشنفكراني كه چنين تفسيري از خاتميت دارند، تا چه ميزان درست و معقول است؟ بحث جداگانه‌اي طلب مي‌كند، اجمالا مرحوم شهيد مطهري سخن اقبال را به نقد مي‌كشد و حرف اقبال را خاتميت دين تلقي مي‌كند، نه خاتميت نبوت. گذشته از اين، نمي‌توان ترديد كرد كه پيامبر اسلام (ص) بعثت خود را در كنار گوهر عقل قرار داد، حال آيا اين گوهر عقل ادامه‌دهنده بعثت و نبوت است يا شرح‌دهنده آن، يعني عقول آدميان آيا پس از بعثت، شارع هستند يا شارح؟ سخن يكدستي در اين مورد نداريم. ولي سخت مي‌توان پذيرفت كه عقل آدمي تنها در چارچوب كتاب و سنت شرح‌دهنده است و بس و در حوزه منطقه الفراغ هيچ حق حاكميت ندارد و اگر در روزگاري يكي از گزاره‌هاي ديني، در احكام عملي هر چند موقت كاركرد خود را از دست داد، آنجا عقل هيچ مجوز حضور نداشته باشد و نتواند جاي آن گزاره را بگيرد؟
    ادامه در صفحه2


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در پنجشنبه نهم تیر 1390 و ساعت 9:54 |

20/5/74 – قراوول

الآن ساعت 10 صبح است و نمي دانم مراسم اصلي كي شروع خواهد شد. صبحانه را دارند آماده مي كنند و هوا رو به گرمي مي رود. ديدم عدّه اي از مهمانان تركيه اي دارند يواش يواش چادر قوستاناي را در جستجوي هموطنانشان ترك مي كنند. ما هم به همين فكر افتاديم. صبحانه مختصري كه صرف شد ، من و حاجي مراد به بازارچه اي كه عبارت از از دكه هاي كوچك بود رفتيم به اين اميد كه ساير ايرانيها را پيدا كنيم. نيم ساعتي گشتيم و يكجا « كواس » نوشيديم وليكن چيزي نخريديم. رفتم كتاب انسيكلوپدياي آباي را بخرم كه گران بود و منصرف شدم. چند كتاب ديگر هم چشمم را گرفت. امان از بي پولي ! انواع مشروبات الكلي ، لباسهاي محلي و خارجي ، سبزيجات و ميوه در بازارچه عرضه مي شد. براي نخستين بار با نامهاي برخي سبزيجات و ميوه ها مواجه شده بودم. مثلاً به گوجه فرنگي مي گفتند « قزان » كه تاكنون « پاميدور » خوانده مي شد ك كلمه اي روسي است.

                               *   *   *

حدود 11 بود كه « ساپارغالي » و « سولتانغالي » ديديم. آنها مي پرسيدند كه كجا رفته ايد و ما گله مي كرديم كه چرا ما را از هموطنانمان جدا ساخته ايد. حاجي مراد هم يكجايي رفته بود. باتّفاق سلطانعلي و صفرعلي رفتم كه به هموطنها بپيوندم. آنان را در چادر «ساری آرقاي » شهر « آياكوز » پيدا كرديم واحساس راحتي نموديم. يعني با بقيه قزاقها چندان راحت نبوديم. لابد تأثير اقليم است. به عبارت ديگر بوي خاك بر رنگ خون غلبه دارد. وانگهي از كجا معلوم كه خون ما قزاق هاي ايراني از شهروندان قزاقستان رنگينتر يا كمرنگتر نباشد ؟ ! خوالي 2 بعد از ظهر بود كه ناهاري شامل انواع اطعمه كشيده شد. جلوي « وراز » 90 ساله ( پدر صالح ) به عنوان ريش سفيد چادر كله گذاشته شد. بنا برسم قزاقها وي آن را در دست گرفته يك گوش و چشم ونيمي از گوشت صورت آنرا برداشته و به همسفره ها تعارف و بقيه را به ميزبان رد كرد و اين يكي گوش ديگر را جدا كرده به ديگران داد تا بخورند و مغزش را در آورده و تقسيم نمود. جلوي هر چند نفر يك ديس كشيدند كه پر از گوسفند و كره اسب بود. قميز هم عرضه مي شدو گيلاس هاي عرق و شامپاين هم چيده شده بود كه ما – طبق عادت – اجازه نداديم برايمان مشروبات الكلي سرو شود. بهر حال هر يك از مهمان ها مي بايد عباراتي به مناسبت اين مراسم بيان داشته بسلامتي جماعت جامي بلند كند. نوبت كه به من رسيد ، با دست خالي خطاب به حضار گفتم : به مناسبت صد و پنجاهمين ميلاد آباي ، شاعر ، متفكّر ، سياستمدار و معلّم اخلاق مورد افتخار قوم قزاق ، از ممالك دور و نزديك در اينجا گرد آمده ايم. اميدوارم از چنين فرصتي جهت تبادل فكري و شناسايي آرمان ها و انديشه هاي وي كه مي تواند معياري براي فرهنگ باشد استفاده كنيم. البتّه پيش شرط اين امر ترك عرق و شراب است تا حواسمان جمع و عقل و هوشمان دركار باشد. مي گويند آباي هنوز در قزاقستان نيز ناشناخته است كه چندان جاي تعجّب ندارد. تاكنون خواسته اند او را از ديدگاه ماركسيسم ، اومانيسم و ساير مكاتب غربي تعريف نمايند كه نوعي تفسير به رأي است. نظر به تعلق آباي به دين اسلام و فرهنگ قزاقي ، بايد ابتدا اسلام و فرهنگ مبتني بر مسلماني قزاق را شناخت تا فهم آباي هم ممكن باشد. وانگهي آباي به عالم غرب و ارزش هاي آن از زاويه خاص خود نگريسته و آنرا از صافي جهان بيني خويش گذرانده و در هاضمه مدنيت قزاقي حل كرده است.

وقتي به چادر « قوستاناي » بازگشتم آنجا تازه آماده صرف ناهار مي شدند. دستارخوان را گستردند. أبش كِكلبايف ، يكي از مشهورترين نويسندگان قزاقستان ، رئيس دانشگاه ملّي الفارابي و همچنين عده اي از از اصحاب قلم و شعراي سرشناس قزاق مهمان اصلي بودند. چنانكه افتد و داني ، جام شرابي در دست ، مطالبي به نوبت از سوي حاضرين ابراز شد. من هم حرف هايي براي گفتن داشتم كه نوبت به من نرسيد ؛ بسكه حضرات روده درازي نمودند. بهر حال سخن راجع به آباي و آباي شناسي بود. گفتند مختار عوضف بيشتر از همه آباي را شناخت و شناساند. با اين همه بايد تحقيقات بيشتري درباره آباي و آمال او به عمل آيد. غالباً به اومانيست بودن آباي تأكيد مي شود. امّا اومانيسم مورد نظر حضرات با انسانگرايي آباي لابد توفير فراوان دارد. اومانيسم غرب از خودكامگي قدرتمندان عليه انسانهاي مستضعف ابايي ندارد. باسرخوردگي از خودمحوري سردمداران ادب و سياست قزاقستان به سوي چادر قبلي برگشتم. همه رفته بودند به تماشاي مسابقه اسبدواني و غيره. وضويي گرفته نماز خواندم و در گوشه اي درازكشيدم يا نه ، نمي دانم. اينكه مي گفتند يكهزار چادر برپا شده است اغراق آميز مي نمايد. در ضلع غربي اين اردو چندين صحنه كنسرت برقرار است. با فرارسيدن شب بانگ ساز و آواز بالا مي گيرد. برگشتم و نماز عصر را هم خواندم. از بيكاري با به ميان جمع رفته وقتكشي كردم. شامگاه شد. همه براي خوردن شام جمع شدند. سفره پهن و جام هاي عرق پر شد. ميزبان از من دعوت كرد كه حرف بزنم. اعصابم از بساط عرق و شراب خورد بود. گفتم من اگر بدون شنگولي و همرنگي با جماعت حرف بزنم ممكن است تند بروم. خلاصه اميد دارم به حرمت روح آباي از اين عادت زشت تحميلي از جانب روس هاي استعمارگر نجات جوييم. و... تشكر !

سپس بيرون زدم و صحنه « آياكوز » شاهد آوازخواني « روزا رمباه وا » ، خواننده نان آور قزاق شدم كه به افتخار همشهري هايش در آنجا برنامه اجرا مي كرد. هنر خنياگري و صحنه گردانيش واقعاً تماشايي بود. خيلي مجذوبش بودند. او مظهر فرهنگ و هنر فعلي قزاقستان و مورد افتخار مردم بشمار مي رود. نامبرده هنرمند كاركشته شوروي است. او با مهارتي شگرف به هر دو زبان هاي روسي و قزاقي مي خواند. شايد روسيش بهتر باشد. كنسرت اصلي او در صحنه عظيمي كه جداگانه و دورتر برپا بود. پس حضار را به آنجا دعوت كرد و رفت. مرد و زن ، پير و جوان به ضرب كنسرت ميرقصيدند. آيا اين خيل غربزده كه اعصابشان در تسخير جاز و اندامشان مسحور راك اندرول است مي توانند به افكار آباي پي ببرند ؟ حاشا و كلّا ! روح آباي به اجتمال قريب به يقين از اينكه در سالگرد ولادتش چنين لهو و لعبي براه افتاده ناخشنود است. او در رثاي عبدالرحمان يكي از پسران عزيزش كه در 27 سالگي جوانمرگ شد ضمن تعريف از خصائل نيك وي دلش را چنين تسلّي ميدهد كه او چندين سال در بين كفار علم و هنر آموخت ولي لب به حرام ( مي وباده ) نزد.

خسته و كوفته به چادر برگشتم. تا نماز عشايم را بخوانم يك بامداد شده بود. گوشه اي جانمازم را متكّا ساخته و لحافي رويم كشيده با لباس به خواب رفتم. اعلام شد كه فردا ساعت 10 به سِمِي بازخواهيم گشت.                                                                   

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در چهارشنبه هشتم تیر 1390 و ساعت 7:28 |

عاشقانه "بنت الشاطی" زن محقق مصری درباره حضرت زینب

اندیشه  - ویژه نامه خبرآنلاین برای 15 رجب، وفات حضرت زینب (س)/ نگاهی به اثر ماندگار "عایشه عبدالرحمن بنت الشاطی" در بررسی محققانه زندگی حضرت زینب(س)

علی احمدی - عایشه عبدالرحمن، ملقّب به «بنت الشاطی»، نویسنده و محقق برجسته مصری است که آثار عمیقی در حوزه مسائل اسلامی از وی منتشر شده است. بنت الشاطی با نوشتن کتاب گرانسنگ و وزین «السیدة زینب عقیلة بنی هاشم» بین شیعیان، معروف و مشهور گشت. در این مقاله برآنیم تا مختصری با این کتاب آشنا شویم. این کتاب توسط نویسندگان گوناگونی به فارسی ترجمه شده است.

1ـ سید رضا صدر، که این اثر در تهران، شهریور 1336، توسط کتابفروشی ابن سینا، به چاپ رسیده است.
2ـ سید جعفر غضبان، انتشارات ماه نو، تهران، چاپ خرّمی.
3ـ حبیب چایچیان «حسان» و مهدی آیت اللّه زاده نائینی، با نام «زینب بانوی قهرمان کربلا»، امیرکبیر، 1344.
4ـ سید جعفر شهیدی، با نام «شیرزن کربلا یا زینب دختر علی»، مشعر، 1374 ش.

بنت الشاطی در مقدمه این کتاب آن را به پدرش «شیخ محمدعلی عبدالرحمن» تقدیم کرده است. وی سبب تألیف کتاب را چنین می نگارد:

ای پدر با وجود گذشت ایام، فراموش نمی کنم که چگونه در جلسات خانوادگی ما از خاندان عزیز رسالت سخن می گفتید. همانان که شربت مهرشان به کام ما ریخته و به ما می آموختید که خود را با انتساب به آن خاندان گرامی مفتخر سازیم.

ای پدر یادم می آید که شبی از شب های ماه رجب بود، و شما تهیه سفر می دیدید، تا فردای آن شب به قاهره بروید. در آن شب، مادر گرامی ما ـ که خدا روحش را نورانی کند ـ در انتظار مولود جدیدی رنج می کشید. من و خواهر بزرگم «فاطمه» از شما درخواست کردیم که یا از این سفر منصرف شوید و یا آن را به تأخیر اندازید؛ زیرا که درباره مادرمان هراسان بودیم، اما شما که در خلوتگاه خویش مشغول عبادت بودید، در جواب ما گفتید:

غم مخورید و بیم نداشته باشید، خدا با اوست. آن گاه ما را در کنار خویش نشانده و چنین شروع به سخن نمودید: این مسافرت را هرگز نمی توانم به تأخیر اندازم، بلکه رفتن من واجب و حتمی است؛ زیرا برای شرکت در مجلسی که به یادبود حضرت زینب (علیهاالسلام) تشکیل می شود، می روم. پاسی از شب گذشته بود و ما هنوز در حضور شما نشسته و به سرگذشت غم انگیز زینب(علیهاالسلام) گوش می دادیم تا این که صبح شد و سپیده دمید و شما هنگام خداحافظی از ما به مادرم گفتید: اگر صاحب دختر شدی، نام او را زینب بگذار. آن گاه همه را به خدا سپرده و رفتید.

ای پدر از همان شب بود که متوجه نام بانو زینب(علیهاالسلام) و برخی از نکات و اثرات محزون آن شدم و بعدها نیز هرگز فراموش نکردم. همان احساسات است که امروز مرا به نوشتن کتابی درباره بانو زینب وا می دارد.) زینب بانوی قهرمان کربلا، مقدمه، ص 5.(

بنت الشاطی علاقه عجیبی به حضرت زینب(علیهاالسلام) داشته و این شور و اشتیاق را با نوشتن کتاب وزین «السیدة زینب عقیلة بنی هاشم» به اثبات رسانده است. وی خالصانه حضرت زینب (علیهاالسلام) را می ستاید و درباره ایشان می نویسد:

هیچ کس منکر آن نیست که زینب(علیهاالسلام) دختر علی بن ابی طالب(علیه السلام)، یکی از پهلوانان فاجعه کربلاست؛ زیرا او یگانه زنی است که همه گرفتاری ها را برای خود خرید و خم به ابرو نیاورد. بر بالین جوانان محتضر و شهدای راه حقیقت که فرزندان، برادران و برادرزادگان او بودند، می نشست و قطعات بدن پاک عزیزان رسول خدا(صلی الله علیه وآله) را جمع کرده و کنار آن ها می گذارد و به زنان و خواهران و برادرزادگان خود تسلّی می داد.

بنت الشاطی در مقدمه عاشقانه ای برای کتاب «السیدة زینب عقیلة بنی هاشم» می گوید:

نام این زن در تاریخ ما و تاریخ انسانیت با مصیبتی قرین گریده و آن مصیبت کربلا می باشد. عایشه بنت شاطی، با قلم سحرانگیز خود که در نوع خود بی نظیر است، پس از ذکر مقدمه، فصل اول کتاب را به پدران و نیاکان زینب(علیهاالسلام) اختصاص می دهد و درباره تولّد این زن قهرمان تاریخ می نویسد:

هنگام آمدن کودک، سروشی پراکنده شد که به زندگی سوزان و جانگدازش در فاجعه کربلا اشاره می کرد و از رنج ها و مصیبت هایی که در انتظار این کودک است، خبر می داد.

و درباره دوران تربیت او می نویسد:

هیچ دختری از همسالان زینب ـ در آنچه ما می دانیم ـ به چنین تربیت عالی که زینب در آن محیط برجسته و بزرگ دیده ـ دست نیافته است. بنت الشاطی گرچه اهل سنّت است، امّا هنگامی که سخن از یگانه مادر زینب پیش می آید، او با بی باکی تمام داستان غم انگیز حضرت زهرا(علیهاالسلام) را بیان کرده و درباره یاری خواستن فاطمه از مهاجر و انصار می نویسد:

شب ها از خانه بیرون می آید، بر چارپایی که زمامش به دست علی است، سوار شده، به مجالس انصار می رود و برای شوهر خود یاری و کمک می طلبد. ولی همگی در جواب می گویند:

ای دختر رسول خدا! ما با این مرد بیعت کردیم و اگر علی زودتر از او نزد ما می آمد، از بیعت او دست برنمی داشتیم. پسر عموی رسول خدا در جواب می گوید:

آیا سزاوار است که من پیکر رسول خدا را در خانه اش بگذارم و به خاک نسپارم و بیرون آمده بر سر قدرتی که آن حضرت ایجاد کرده، با مردم ستیز کنم؟ و زهرا در پی او می گوید: ابوالحسن جز آنچه شایسته بود، انجام نداده است، ولی آن ها کاری کردند که خدای از آن ها حساب خواهد کشید و بازخواست خواهد کرد.

هنگامی که یک عالم سنی مذهب به قضیه حضرت زهرا(علیهاالسلام) می نگرد و قصد دارد آن را برای مخاطبان هم کیش خود بازگو کند، سعی می کند طوری قضیه را بیان کند که گرد تهمت دامن خلیفه اول و دوم را نگیرد. ولی بنت الشاطی از آن نویسندگان نیست. وی با وجود این که سنی مذهب است و به صورت طبیعی نسبت به بزرگان خود احترام قائل است، ضمن بیان داستان ناراحتی حضرت زهرا(علیهاالسلام) این نکته را گوشزد می کند که حضرت زهرا از ابوبکر و عمر ناراضی بود و با همین حال از دنیا رفت. وی در این باره می نویسد:

حضرت زهرا (علیهاالسلام) به خانه برگشت. پس از مدتی صدایی از پشت در شنید. از اتاق بیرون آمد. شنید عمر می گوید: باید وارد خانه شوم و علی را برای بیعت ببرم؛ برای جلوگیری از فتنه و ترس از تفرقه و جدایی مسلمین. فاطمه صیحه ای زد و گفت: ای پدرم، ای رسول خدا! دیدی چه بر سر ما آمد بعد از تو از ابن خطاب و ابن ابی قحافه؟!

هنگامی که صدای فاطمه بلند شد، مردم همه گریه کردند و عمر محزون و ناراحت برگشت. ابوبکر و عمر برای کاری که کرده بودند، خواستند نزد فاطمه بیایند. ایشان آن دو را قبول نکرد. به علی گفتند و با وساطت علی وارد شدند. فاطمه در حالی که خشمگین و ناراحت بود، رویش را به طرف دیوار برگرداند. ابوبکر گفت: ای دوست رسول خدا! به خدا قسم نزدیکی به خاندان رسول خدا نزد من محبوب تر است از نزدیکی من به خاندانم. و همانا تو را از عایشه دخترم بیشتر دوست دارم. و دوست داشتم روزی که پدرت مرد، من هم می مردم و زنده نمی ماندم. می بینی که می شناسمت و شرف و بزرگی تو را می دانم و تو را از حق میراثت منع کردم؛ زیرا از رسول خدا شنیدم: «لانورث، ما ترکنا الصدقه.»

فاطمه(علیهاالسلام) فرمود: «ارایتکما ان حدثتکما حدیثا عن رسول الله تعرفانه و تعملان به.»

ـ بله

فاطمه (علیهاالسلام) فرمود: «نشدتکما بالله تسمعا رسول الله یقول: رضی فاطمة من رضای و سخط فاطمة من سخطی فمن احب فاطمة ابنتی فقد احبنی و من ارضی فاطمة فقد ارضانی من اسخط فاطمة فقد اسخطنی.»

شما را به خدا قسم می دهم، آیا از رسول خدا نشنیدید که می گوید: رضای فاطمه از رضای من است و خشم فاطمه از خشم من. هر کس فاطمه دخترم را دوست داشته باشد، مرا دوست دارد و هر کس فاطمه از او راضی باشد، ما از او راضی و هر کس فاطمه از او خشمگین باشد، من خشمگینم.

جواب دادند: بلی از رسول خدا شنیدیم.

فاطمه فرمود: «فانی اشهد الله و ملائکته انکما اسخطتمانی و ما ارضیتمانی و لئن لقیت رسول الله لاشکوکما الیه.»

ابوبکر و عمر مجلس را ترک کردند.

بنت الشاطی با چیره دستی فراوان در امر داستان نویسی، پس از بازخوانی وفات حضرت زهرا، می نویسد:

تاریخ می خواهد زینب را از سایر مصیبت زدگان به سبب وصیتی که مادرش فاطمه در بستر مرگ به او کرده، جدا کند. وصیّت این بود که زینب از دو برادرش جدا نشود و پیوسته با آن ها باشد و از آن ها نگهداری کند و برای آن ها پس از مادر، مادر باشد. زینب این وصیت را هیچ گاه فراموش نکرد.

وی ضمن تقدیر فراوان از حضرت زینب، راجع به سخنوری آن حضرت از قول جاحظ می نویسد:

پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) وارد کوفه شدم و سخنان پر مغز و شیوای زینب را شنیدم. من ناطق تر و گوینده تر از او زنی ندیدم، گویا از زبان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب سخن می گفت:

بنت الشاطی آن جا که سخن از پدر زینب علی بن ابی طالب در میان است، برخلاف اکثر مورخین اهل سنت که برای دشمن علی (معاویه) احترام قائل هستند و او را از گناهانی که کرده، تبرئه می کنند، درباره معاویه می نویسد:

پدر یزید خلافت اسلامی را در صورتی که تبدیل به سلطنتی ظالمانه و هرقلی کرده بود، برای او به ارث گذاشت؛ به طوری که هرگاه ستمکاری بمیرد، ستمکار دیگری جای او را بگیرد.

بنت الشاطی در فصل دوم کتاب به جریان کربلا می پردازد و نقش زینب در این حرکت حماسی ـ تاریخی را با بیانی شیوا بازگو می کند. وی درباره وداع حضرت امام حسین و زینب می نویسد:

وای بر من! آیا روحت می خواهد تو را از من بگیرد. این که دل را بیشتر می سوزاند و جانم را سخت تر می گدازاند؛ آن گاه سیلی به صورت خود نواخت و دست برد و گریبانش را بدرید و بی هوش بیفتاد... حسین به کنار خواهر آمد و آب به صورتش پاشید... .
وی عصر عاشورا را با زیباترین جملات ترسیم می کند و می نویسد:

خورشید روز دهم محرم سال 61، غروب کرد و زمین کربلا در خون غرق بود و شریف ترین و پاکیزه ترین پیکرها، قطعه قطعه، پاره پاره، پراکنده، روی زمین افتاده بود. ماه بی نور و پریده رنگ از زیر ابرها بیرون آمد. در روشنایی بی رنگ ماه، زینب با دسته ای از کودکان و گروهی از زنان می گشت، دیگری بازوی شوهر بزرگوارش را می جست. سومی پای برادر والامقامش را پیدا می کرد.

از دیدگاه بنت الشاطی، صبر و استقامت زینب(علیهاالسلام) باعث ورق خوردن تاریخ اسلام شد. وی در بخشی از این کتاب می نویسد:
زینب دختر علی(علیه السلام) و خواهر شهید کربلاست که مقتل حسین را یک ماتم عمومی و یک عزای ملّی نمود و همین زینب است که در تاریخ انسانیّت و اسلام به قدری مؤثر است که باید حقاً او را قهرمان کربلا دانست. زینب است که توانست از این حادثه تاریخی، جریان تاریخ را عوض کند و دولت بنی امیّه را از بیخ و بن برکند و مجرای تاریخ را تغییر دهد.

یکی از ابهام های تاریخی درباره مرقد و مضجع شریف حضرت زینب است. برخی معتقدند: قبر شریف آن حضرت در مدینه و برخی دیگر در سوریه و برخی معتقدند که قبر آن وجود شریف در مصر قرار دارد. بنت الشاطی احتمال سوم را برمی گزیند و می نویسد:

سرزمین پاک مصر برای زینب بستری نرم در اتاق خودش در خانه مسلمه فراهم کرد؛ همان جایی که زینب هنگام آمدن وارد شده بود و همان جایی که خودش خواسته بود که آخرین خوابگاهش باشد. قبرش زیارتگاهی شد که مسلمانان تا به امروز از هر شهر و دیاری به زیارتش می آیند. آری او زینب بود که از کشته شدن برادر شهیدش، سرگذشتی جاویدان برپا کرد و از روز شهادتش ماتمی سالیانه از رنج و درد تشکیل داد.

زینب بانوی خردمند بنی هاشم در تاریخ اسلام و انسانیت چنین بود: قهرمانی بود که توانست از برادر شهید بزرگوارش خونخواهی کند و تیشه های بسیار مؤثر بر ریشه سلطنت بنی امیه مسلط سازد و جریان تاریخ را عوض کند.

وی در تبیین نقش زینب پس از حادثه کربلا می گوید:

عقیده من آن است که زینب وظیفه بزرگ خود را پس از مصیبت بزرگ آغاز کرده؛ زیرا او از طرفی باید زنان اسیر بنی هاشم که مردهایشان را از دست داده اند، سرپرستی کند و از طرفی باید با جانبازی از جان جوانی بیمار ـ علی بن حسین زین العابدین ـ دفاع کند که اگر زینب نمی بود، کشته می شد و به کشته شدن او دودمان امام برچیده می گشت. اضافه بر این وظیفه ای بزرگ تر بر دوش زینب بود؛ زینب وظیفه داشت نگذارد که این خون مقدسی که ریخته شد، به هدر رود... .

آشنایی بیشتر با «بنت الشاطی»

بنت الشاطی

عایشه عبدالرحمن، ملقّب به «بنت الشاطی»، در سال 1331 ه . ق در شهر «دمیاط» مصر، دیده به جهان گشود. پدرش شیخ «محمد علی عبدالرحمن» از روحانیان دانشگاه الازهر به شمار می رفت. عایشه، پس از گذراندن دوران خردسالی، علوم مقدماتی، ادبیات عرب و آموزش قرآن را نزد پدرش به خوبی فراگرفت.

وی در یک خانواده مذهبی رشد و پرورش یافت. خاندان «عبدالرحمن» در امر تدیّن و علوم حوزوی معروف و مشهور بودند؛ به طوری که اکثر اجداد و نیاکان «عایشه عبدالرحمان» روحانی و عالم الازهر بوده اند.

بنت الشاطی پس از مدّتی لیاقت و کاردانی خود را نشان داد و در سال 1929 م، به دریافت گواهی «الکفاءة» (آموزش خانگی) و رتبه اوّل آن در سطح کشور مصر موفق شد. وی تحصیلات کلاسیک خود را ادامه داد و در سال 1931 م، موفق به اخذ مدرک دیپلم گردید. نبوغ و استعداد ذاتی، او را به عرصه فرهنگ و مطبوعات کشاند و به این علّت که خانواده اش با ورود او به این عرصه مخالف بودند، برای خود نام مستعار «بنت الشاطی»، به معنای دختر ساحل برگزید، تا خانواده اش او را نشناسند.

وی در سال 1936 م، با قبولی در کنکور، به دانشگاه فؤاد اوّل (قاهره کنونی) وارد شد و در رشته ادبیات عرب مشغول تحصیل گردید. پس از چهار سال تلاش علمی، در سال 1939 م، با موفقیت، مدرک لیسانس را دریافت کرد و همان سال برای اخذ مدرک فوق لیسانس در کنکور شرکت کرد و قبول شد. پس از دو سال در 1941 م، فوق لیسانس خود را با موفقیت دریافت نمود و نیز به عنوان رتبه اوّل دانشگاه برگزیده شد.

بنت الشاطی به این هم قناعت نکرد و پس از دو سال مدرک دکترای خود را در رشته ادبیات عرب، با ارائه پایان نامه ای درباره «ابوالعلاء معرّی»، دریافت نمود. وی از رساله دکترای خود در حضور استاد مسلّم ادبیات عرب مصر، دکتر «طه حسین»، به نحو شایسته ای، دفاع نمود.

دکتر بنت الشاطی با کسب موفقیت های پی در پی، به عنوان استاد زبان و ادبیّات عرب در دانشگاه «عین شمس» شهر قاهره مشغول به کار گردید و شاگردان زیادی را تربیت نمود. او در زمینه علوم قرآنی نیز محققی ژرف اندیش، و مدتی استاد پژوهش های قرآنی در دانشکده شریعت و دارالحدیث بود.

در اواخر دهه چهل هجری شمسی، به مراکش سفر نمود و به عنوان استاد مطالعات قرآنی در دانشگاه «قرویین» شهر «فاس»، مشغول فعالیت گردید و بیست سال در آن کشور ماند و به تربیت دانشجو اهتمام ورزید. وی در سال 1998 م، به مصر بازگشت..
از افتخارات او این است که عضوی از اعضای «مجمع البحوث الاسلامیه» بود .

بنت الشاطی در تفسیر از روش «مکتب ادبی در تفسیر» پیروی می کرد. همین امر او را به عنوان یکی از پنج قرآن پژوه مبرَّز در مکتب ادبی تفسیر کشور مصر مطرح کرده است. البته ناگفته نماند که روش او با دیگر شاگردان امین الخولی مانند شُکری، محمد عیّاد و محمد احمد خلف اللّه که همین روش را به کار گرفته اند، فرق می کند. بنت الشاطی در نوشته های تفسیری خود، ابتدا محتوای هر آیه را به گونه ای موضوعی و با دقت فراوان در آیات مشابه، با توجه به سبک تفسیر ادبی قرآن، تفسیر می کند. وی در تفسیر آیه، ابتدا آیه های مشابه را در نظر می گیرد و از مجموع آن ها نتیجه گیری می نماید. وی به اسرائیلیات و تأویل های خلاف ظاهر قرآن توجه نکرده، نظرهای نحوی ها، بلاغی ها و... را بر قرآن تحمیل نمی کند.

بنت الشاطی بیش از 60 اثر در زمینه های مختلف ادبی، فقهی، قرآن، تاریخ، رجال، سیره و... دارد. وی ابتدا در سن 18 سالگی، در مجله «النهضة النسائیة» مقاله می نوشت. دو سال بعد روزنامه معروف «الاهرام» آثارش را به چاپ می رساند. وی پس از زن ادیب مصر «می زیادة»، دومین زن نویسنده آن روزنامه بود و تا آخر عمر در این روزنامه مطلب چاپ می کرد. آخرین مقاله ای که از او در این روزنامه چاپ شده، «علی بن ابی طالب کرم الله وجهه» نام دارد که در مورد زندگانی امام علی(علیه السلام) است و در تاریخ 26/ نوامبر/ 1998 م، به چاپ رسیده است.

آثار او عبارتند از:

ابوالعلاء معرّی، ارض المعجزات رحلة فی جزیرة العرب، الاسرائیلیات فی الغز و الفکری، الاعجاز البیانی للقرآن، التفسیر البیانی للقرآن الکریم، الحیاة الانسانیة عند ابی العلاء، الخنساء الشاعرة العربیة الاولی، الشخصیة الانسانیة، دراسة قرآنیة، الغفران دراسة نقدیة، القرآن و التفسیر العصری، القرآن و حریة الارادة، القرآن و حقوق الانسان، القرآن و قضایا الانسان، المفهوم الاسلام لتحریر المرأة، امّ النبی، بنات النبی، تراثنا بین ماض و حاضر، تراجم سیدات بیت النبوة، رجعة فرعون روایة مصریة، رسالة الصاهل و الشاجح، سکینه بنت الحسین(علیه السلام)، سید الغربة روایة مصریة واقعیة، سیرة ذاتیة، علی الجسر السطورة الزمان، فی رسالة الغفران، قیم جدیدة للادب العربی، کتابنا اکبر، مسائل بن ارزق، مع ابی العلاء فی رحلة حیاته، مع المصطفی، مقال فی الانسان، دراسة قرآنیة، مقدمة فی المنهج، من اسرار العربیة فی البیان القرآنی، نساء النبی، نص رسالة الغفران للمعری.

/6262

کد مطلب: 157828
زمان انتشار: شنبه 28 خرداد 1390 - 05:26:19
Add to Google
نظرات [1 ]
حم. شادكام سه شنبه 31 خرداد 1390 - 09:34:38
مي گويد ( علي شريعتي ؟): اهل تشيّع با همه ادعاهايش به حب اهل بيت تاكنون تخقيق درستي درباره ايشان ارائه نداده اند. سبب شايد اين است كه اهل سنّت و جماعت بيشتر پايبند حريت عقيده اند و ايراد عقايد مخالف ديگران اقتحام بزرگي بشمار نمي رود.

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در شنبه چهارم تیر 1390 و ساعت 16:53 |