گفتمان سی و ششم
در حديث شريف از پيغمبرمان صلّی الله عليه و سلّم آمده است : « من لا حياءٌ له لا ايمانٌ له . » . يعني هر كه را شرم نيست ، ايمان نيست . قزاقهای ما نيز ضرب المثلی دارند كه می گويد : « هر كه را شرم است ، ايمان است » . پس از اين گفته معلوم شد كه حياء يكی از اجزاء ايمان است . بنابراين ، بايد دانست كه حياء خود چيست . حيائی هست كه حيای جاهلانه است : مثل خجالت طفل از حرف زدن و مانند تشوير بيهوده از ملاقات و حضور انسان نيك بدون هيچ تقصير . حياء از يك امر غير شرم آور ، بدون اينكه خلاف شريعت يا خلاف عقل باشد ، يعني بدون گناه ، حماقت و دنائت است .
حيای واقعی چنانست كه ناشی از يك امر خلاف شرع يا خلاف عقل يا دون شأن آدمی باشد . چنين حيائی بر دو گونه است . يكی اينكه از چنان عملی بدون صدور آن از ناحيه خود ، در صورت مشاهده ارتكاب آن از جانب غير ، احساس خجالت كنی . زيرا دلت بحال مرتكب آن عمل شرم آور می سوزد . چيزی از درون ، همچون رحم ، ظاهر شده بر تو فشار آورده سرخت می نمايد تا بگوئی : « خدايا ، اين بيچاره را چه شده و حالا چه خواهد شد ؟ » . دو ديگر از عمل ضد انسانيت ، يا خلاف دين و مغاير عقل و دون شأن انسان ، يا خطا ، يا بالهوسی يا غفلت مرتكب شده ای ناشی می گردد . حتّی اگر كسی ديگر از ارتكاب اين عمل ننگين بی خبر باشد ، عقل و انصاف خودت ترا سرزنش كرده ، در دل شرم ظاهر شده ، به مجازاتت می رساند . جائی برای پنهان شدن نيافته ، روی ديدن سايرين را نداشته در نوعی فشار قرار می گيری . چنين اشخاص بسيار پر حياء از خواب و خوراك افتاده حتّی شايد خودكشی هم بكنند . حياء عبارت از فشاری است كه آدميت آدم ، سگ مذهبی تو را از درون بر گردنت نهاده و ترا سرزنش می نمايد . در آن موقع زبان از گفتار و روان از افكار تهی می ماند . دستت نمی رسد كه اشك و آب بينی ات را پاك كنی . بروز يك سگ می افتی . بروی ديگران نگاه كردن بماند ، چشمت چيزی را نمی بيند . گله مندی كه چنين شرمساری را نبخشد يا بدتر از آن بی رحمانه با حرفی آتش بدلش بزند ، می توان گفت كه خود انسان نمی باشد .
امروزه كسانی را كه می بينم خجالت كه هيچ ، حتّی از تأثر سرخ هم نمی شوند . می گويند : « گفتم كه از آن كار شرمنده ام ، پس ديگر چه می خواهی ؟ » . يا می گويد : « خوب ، باشد ، گيريم كه من بايد شرمنده باشم ، مگر تو خودت هم همان كار مرا نكرده بودی ؟ » . يا اگر بخواهی خجالتشان بدهی با اين توجيه كه « فلانی و بهمانی هم زنده اند كه فلان و بهمان كرده اند . كار من در قياس با كار آنها قابل بحث نيست . مگر فلان وبهمان وجه را نداشت ؟ » با خيال راحت طلبكار هم می شود . چنين فردی را باحياء بناميم يا بی حياء ؟ اگر بگوئيم باحياء است ، آنك حديث و آنك گفتار باقيمانده از ابرار . چنين كسی را مؤمن بناميم يا بی ايمان ؟
برچسبها: حياء, ايمان, وجدان

