تبليغاتX
حاجي محمد شادكام

گفتمان سی و ششم

در حديث شريف از پيغمبرمان صلّی الله عليه و سلّم آمده است : « من لا حياءٌ له لا ايمانٌ له . » . يعني هر كه را شرم نيست ، ايمان نيست . قزاقهای ما نيز ضرب المثلی دارند كه می گويد : « هر كه را شرم است ، ايمان است » . پس از اين گفته معلوم شد كه حياء يكی از اجزاء ايمان است . بنابراين ، بايد دانست كه حياء خود چيست . حيائی هست كه حيای جاهلانه است : مثل خجالت طفل از حرف زدن و مانند تشوير بيهوده از ملاقات و حضور انسان نيك بدون هيچ تقصير . حياء از يك امر غير شرم آور ، بدون اينكه خلاف شريعت يا خلاف عقل باشد ، يعني بدون گناه ، حماقت و دنائت است .

حيای واقعی چنانست كه ناشی از يك امر خلاف شرع يا خلاف عقل يا دون شأن آدمی باشد . چنين حيائی بر دو گونه است . يكی اينكه از چنان عملی بدون صدور آن از ناحيه خود ، در صورت مشاهده ارتكاب آن از جانب غير ، احساس خجالت كنی . زيرا دلت بحال مرتكب آن عمل شرم آور می سوزد . چيزی از درون ، همچون رحم ، ظاهر شده بر تو فشار آورده سرخت می نمايد تا بگوئی : « خدايا ، اين بيچاره را چه شده و حالا چه خواهد شد ؟ » . دو ديگر از عمل ضد انسانيت ، يا خلاف دين و مغاير عقل و دون شأن انسان ، يا خطا ، يا بالهوسی يا غفلت مرتكب شده ای ناشی می گردد . حتّی اگر كسی ديگر از ارتكاب اين عمل ننگين بی خبر باشد ، عقل و انصاف خودت ترا سرزنش كرده ، در دل شرم ظاهر شده ، به مجازاتت می رساند . جائی برای پنهان شدن نيافته ، روی ديدن سايرين را نداشته در نوعی فشار قرار می گيری . چنين اشخاص بسيار پر حياء از خواب و خوراك افتاده حتّی شايد خودكشی هم بكنند . حياء عبارت از فشاری است كه آدميت آدم ، سگ مذهبی تو را از درون بر گردنت نهاده و ترا سرزنش می نمايد . در آن موقع زبان از گفتار و روان از افكار تهی می ماند . دستت نمی رسد كه اشك و آب بينی ات را پاك كنی . بروز يك سگ می افتی . بروی ديگران نگاه كردن بماند ، چشمت چيزی را نمی بيند . گله مندی كه چنين شرمساری را نبخشد يا بدتر از آن بی رحمانه با حرفی آتش بدلش بزند ، می توان گفت كه خود انسان نمی باشد .

امروزه كسانی را كه می بينم خجالت كه هيچ ، حتّی از تأثر سرخ هم نمی شوند . می گويند : « گفتم كه از آن كار شرمنده ام ، پس ديگر چه می خواهی ؟ » . يا می گويد : « خوب ، باشد ، گيريم كه من بايد شرمنده باشم ، مگر تو خودت هم همان كار مرا نكرده بودی ؟ » . يا اگر بخواهی خجالتشان بدهی با اين توجيه كه « فلانی و بهمانی هم زنده اند كه فلان و بهمان كرده اند . كار من در قياس با كار آنها قابل بحث نيست . مگر فلان وبهمان وجه را نداشت ؟ » با خيال راحت طلبكار هم می شود . چنين فردی را باحياء بناميم يا بی حياء ؟ اگر بگوئيم باحياء است ، آنك حديث و آنك گفتار باقيمانده از ابرار . چنين كسی را مؤمن بناميم يا بی ايمان ؟

 


برچسب‌ها: حياء, ايمان, وجدان
+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:24 |

حکمت ( 49 )

بر سر راه بنشسته ره بجستند درویشان

خبر یافته از عقبی ره سپردند درویشان

عصا بوده دستشان ، همّت شده تو ششان

الله گشته وردشان نامش بردند درویشان

خرقه شان لکه دار ، عیان در دل صد هزار

از دو جهان دل بیزار ، باری گشتند درویشان

حقّ را منظور درویش و ذکرش بود خود گلزار

ذکر خدا چون اسرار ادب دانند درویشان

جرمم بس و مهجورش سبب نیست و دارویش

نخشکانده اشک چشم ژاله بارند درویشان

سخن گویند از نهان ، حکمت داشته بر زبان

عاشق گشته گرد جان اصفر باشند درویشان

نفس سگش او کشد ، رنگ رخش پژمرد

خواجه احمد را سزد مفتش خوانند درویشان


برچسب‌ها: راه, درويش, ورد, حق, ذكر
+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:40 |

                                                            اسم есім

واژه هايی كه نام انسان ، اشياء و حركت را می رساند اسم ناميده می شود.

اسم به پرسش های كه و چه پاسخ می دهد. در زبان قزاقی پرسش كه برای انسان و چه برای غيره ( جمادات ، حيوانات ) به كار می رود.

                                                     اسم عام و اسم خاص

اسم به دو نوع عام و خاص تقسيم می شود. اسم هایی كه نشانه اشياء همانند و يكدستند اسم عام ناميده می شوند. مثلاً :

өзен , су , тау , адам , жылқы , т.с.с.

اسم هایی كه نشانه منفرد و جداگانه بوده به اشياء مخصوص دلالت دارد اسم خاص خوانده می شود. اسم خاص قاعدةً به انسان ، كشور ، استان ، شهرستان ، شهر ، خيابان ، انجمن ، اداره ، بنگاه و اسامی جغرافيای طبيعی ، كتاب ، مجلّه ، روزنامه و غيره و همچنين اسمهای ويژه حيوانات خانگی و عناوين اشخاص مربوط است. مثلاً :

Абай , Мұхтар , Ахмет , Байтұрсынұлы , Қазақстан Республикасы , Тәңіртауы , Боғда көлі , Достық даңғылы , Қайнар ауылы , Ана тілі газеті , Рахат фабрикасы , Асқсақ Құлан күйі , Аю биі , Тайбурыл , Бөрібасар , Құлагер , т.б.

به اسم عام پسوند جمع الصاق می شود ولی به اسم خاص چنين پسوندی ملصق نمی گردد.

                                                             اسم ذات و اسم معنی

اسم بسته به اينكه نام چگونه چيزی باشد به دو نوع اسم ذات و اسم معنی تقسيم می شود.

نام اشياء عينی و قابل لمس اسم ذات خوانده می شود. مثلاً :

Қазақ , қалам , оқушы , жылқы , алма , тас , өзен , т.с.с.

نام مفاهيم غير قابل مشاهده و لمس كه فقط به فكر و تصوّر می آيند اسم معنی ناميده می شود. مثلاً :

Жақсылық , ақыл , адамгершілік , жігер , үміт , талап , т.с.с.

                                                                  ساخت اسم

اسم ها از لحاظ شكل به اصلی و مشتق و نظر به تركيب به بسيط و مركّب تقسيم می شوند. كلاماتی كه های بدون هرگونه وند نام اشياء را می رسانند اسم اصلی خوانده می شوند. مثلاً :

Ай , күн , қой , піл , жеміс , кілем , кітап ,т.б.

اسامی مشتق با الصاق وند به بن ساخته می شود. مانند :

Ай- лық , күн-дік , қой-шы , біл-ім , сүз-гіш , бұр-ғы , т.б.                                                   

اسمی كه فقط از بن و يا بن و وند ساخته شده باشد اسم بسيط خوانده می شود. مثلاً :

Кітап , оқушы , мектеп , қыз , бала , т.б.     

اسمها با ترادف ، اتّحاد و جفت شدن هم ساخته می شوند. آنها اسمهای مركّب نام دارند. مثلاً :

Азық – түлік , өнеркәсіп , балкүлше , аққұман , балмұздмқ , темірқазық , т.б.

                                                                                    

        

 

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:40 |

دانه خردل

 

زنی را مرد فرزندش

كه بود تنها دلبندش

بعد اينكه بس زارید

نوشدارويی هم كاويد

راهش افتاد به بودا

آن شهره به دانا

گفتا بدان دلپريش

هلا مخور غم تو بيش

از خردلم دانه ای

رو آور از خانه ای

كز آن نرفته كسی

بل به جوابت رسی

چون از كسان بپرسيد

جز اين جواب او نشنيد

- مرا مرده است خود پدر

- ز من برفته است پسر

- من داده ام  زن ز دست

- مرا شوهر بمرده است

- من كودكم بی مادر

- من تنهايم بی خواهر

- برادرم من مرده است

دلها جمله افسرده است

فرزند مرده آن زن نيز

چنگ مرگ را ديد پس تيز

خود را بديد چون در صف

دردش فتاد پس از تف

دار فناست چون دنيا

پس غم بود بس ببجا

                                              *   *   *

اين قطعه شعر حاصل انديشه هايم بر مراسم هفت پسر نيجان ايسگلدی است كه من و حاج سرسنبای آرمند صبح روز سه شنبه 17/2/ 91 با هم در آن شركت كرديم. ساعت 7 از گرگان راه افتاديم. حدود نيم ساعت بعد در ترمينال شرق بوديم و يك ساعت وخرده اي بعد در ميدان ورودی گنبد از مينی بوس پياده شديم. سر خيابان چايبويی سوار تاكسی شديم. راننده وقتی مقصدمان را دانست گفت واقعاً آدمهای خوب دنيا را زودتر ترك می كنند.  حرفی بود غير قابل مناقشه. مردم بسياری قبل از ما آمده بودند. چای خورده بين بقيه به استماع تلاوت قرآن مجيد نشسته و ثوابش را به روح مرحوم نثار كرديم. حاضرين در فاصله قرائتها با همديگر از هر دری گفتگو می كردند. بقول يكی از آقايان مجلس گرم كن بايد برای غلبه بر غم مصيبت ها بدنيا و مافيها پرداخت. مگر می شود با پاك كردن صورت مسأله آنرا حل شده بشمار آورد ؟ در واقع فقط آدميزاد است كه از مرگ خود آگاه است. می گويند فرياد اول نوزاد از وحشت موت است. وانگهی هيچ حيوانی غير از انسان نمی خندد. روايت  است كه بی بی فاطمه در قرب اجل حضرت رسول ( ص ) وقتی حرفی را بطور خصوصی شنيد بسيار اشك باريد. اما با حرف بعدی گل از گلش شكفت. وقتی امّ المؤمنين از او ماوقع را پرسيد جواب داد كه پيغمبر اوّل خبر داد كه اينك هنگام وفاتش رسيده و از دنيا خواهد رفت. من از اندوه اشكم در آمد. سپس به من نويد داد كه اولين فرد از اهل بيت خواهم بود كه بوی ملحق خواهم شد. اين خبر باعث مسرّت خاطرم شد.

بقول هملت ، بودن يا نبودن مسأله اين است. چگونه می توان در دنيا بود كه با نبودن ما در آن فرق داشته باشد ؟ اگر آمدن و رفتن كسی عين هم باشد وجودش عاری از معنا خواهد بود. خيام رياضيدان انديشمند از خود می پرسد : آمدنم از بهر چه بود ؟ اين حكيم ژرف انديش گاهی پرسش هايی را مطرح می كند كه هيبت آنها انديشه را بی تاب می سازد. او كه نظم فلك را مورد بررسی قرار می دهد می خواهد ما را به اين مسأله متوجّه سازد كه غايت وجود خود ما چيست. به عبارت ديگر بايد معنای هستی را دريافت. آيا مقصد خدا از خلقت عالم و آدم آنقدر گرانقدر است كه برايش بايد اينهمه سختی را تحمّل نمود ؟ فردی بدنيا می آيد. مادر و پدری به پرورش و نگهداری او اهتمام می ورزند. به سن بلوغ كه رسيد خود مرد ويا زنی شده آماده ازدواج می شود. صاحب فرزند می شود و بايد ولايت او را عهده دار گردد. شايد اين واقعه تكرار شود. بالأخره پير می شود و به پدر و مادر خود می پيوندد. اين دايره تا بی نهايت می چرخد. خوب كه چه ؟ خيلی ها نيز در طفوليت می ميرند. برخی هم ناكام از دنيا می روند. چه اولادی كه عاق والدين می شوند. باز هم خوشا بحال پدر ومادرانی كه بازماندگاشان از غم از دست رفتنشان سوگوار می شوند. درباره مردگانی كه ملعون فرزندان خويش قرار می گيرند چه می توان گفت ؟ برادران و خواهرانی كه با يكديگر قهر كرده و مادام العمر آشتی نمی كنند چه ؟

يادم می آيد كه اوائل پيروزی انقلاب اسلامی داستان كوتاهی از مجلّه « جهاد دانشگاهی » خواندم كه شرح حال طفلی بود دارای مرغی پرطلايی كه بسيار آنرا دوست داشت. چنانكه افتد و دانی پدر خانواده لازم می بيند اين مرغ عزيز را سر ببرد. كودك هر چه خواهش و تمنّا می كند رأی پدر عوض نمی شود. پسرك مرغ دلبندش را پشت اثاثيه خانه جا می دهد. امّا خود آن جانور با قدقدش لو می رود. سرانجام شد آنچه كه می بايد و يا نمی بايد. سر مرغ بريده شد و طفلك هم به تقدير تن داد. وليكن از اين ناراحت بود كه چرا مرغان خانه عين خيالشان نبود كه همنوعشان را كشته اند تا بخورند. البتّه برای ساير جانداران زمينی مسأله ای بنام مرگ وجود ندارد. يا با آن كاملاً تطبيق يافته اند. اين انسان است كه با چنين مصيبتی مواجه است. بايد كاری كند كه تولّد و موتش معنی دار باشد. در حكمت بودايی بدنبال حصول سكينه قلبی هستند كه از طريق اقناع به برابری سرنوشت موجودات و تمكين به تقدير بلاتدبير خود را تسكين می دهند. پيروان اين آئين كاری به ازل و ابد و عالم غيب ندارند. امّا اهل ايمان به غيب كه از مالك يوم الدّين طلب هدايت می نمايند مورد اين خطاب الهی واقع می شوند : يا ايّها الّذين آمنوا استعينوا بالصبر و الصلاة. انّ الله مع الصّابرين. ولا تقولوا لمن يقتل فی سبيل الله اموات بل احياءٌ ولكن لا تشعرون.  و لنبلونّكم بشی ءٍ من الخوف و الجوع و نقصٍ من الاموال و انفسكم و الّذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انّا لله و انّا اليه راجعون. اولئك عليهم صلواة و رحمه و اولئك هم المهتدون ( سوره بقره ) . يعنی در گفتمان رباّنی نقص نفسانی – منجمله مرگ – مستلزم توسّل به صبر و نماز است. به عبارت ديگر در اين مورد هم بايد به خدايی رو آورد كه حكيم و رحيم است. خالق خلق و موت خود خداست. به سخن واضحتر مرگ نيستی نيست. بلكه مرحله بعدی زيست است و كيفيت آن بستگی دارد به  اينكه زندگی ما بهر چه بوده است. آن كه برای خوردن و خوابيدن و پوشيدن عمری صرف كرده مسلّماً صرفه ای از آن نخواهد برد. آنكه حيات و ممات و نسك وی لله بوده مورد حمايت كافی خواهد بود كه منجر به زندگی جاويد در سايه درختان بهشتی خواهد شد. در مراسم يادشده نيز طبق معمول آيات كريمه و از جمله آيه فوق الذّكر تلاوت شد. انشاء الله مفاهيم ربانی نيز مورد التفات شنوندگان و ايضاً بازماندگان متوفی واقع شده باشد.

سپس با مينی بوسی كه مسافرين بندرتركمنی كرايه كرده بودند به آن شهر عزيمت كرديم تا به ديدار دختر عمويم آمانقوس و همسرش الياس برويم كه از حج عمره برگشته بودند. با آن دو روبوسی كردم و از آب زمزم نوشيدم. هر دو سرحال بودند. كمی هم سرماخوردگی داشتند. ضمن صرف شيرينی و خوردن چای از چگونگی سفر حج پرسيديم. با مسرّت از ديدار مدينه مكرمه و كعبه معظمه و از خدمات رضايت بخش كاروان و مديريت مدينه و مكّه می گفتند و تأكيد بر لزوم انجام اين عبادت روح انگيز داشتند. حاج الياس دفترچه يادداشتش را باز كرده و از روی آن شرح می داد كه به ترتيب كجا ها را زيارت كرده و در هر كدام از آن اماكن مقدّس چه وقايع تاريخی واقع شده و از حضور در آنها چه حال داشته است. می خواستم بگويم كه دين اسلام به سه صورت خود را بيان می دارد : كلام الله مجيد، شخص رسول الله ( ص ) و اعمال حج. با عنايت به اين علائم ثلاثه می توان پيام اين دين را كاملاً دريافت. قبل از اخذ اجازه مرخصی محض تبرّك لقمه ای از ناهار نسوان خورديم و با دريافت جانماز و تسبيح سوغات ( ساخت چين ) به سوی گرگان راه افتاديم. تا به خانه برسيم نماز ظهر قضا شده بود . پس نماز سفرمان را قضا خوانديم . خدا قبول فرمايد !      

  

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 18:21 |

                                       ناخاطرات 38

آنچه از خواب ديشب بخاطر دارم اين است كه در صف پر ازدحام دريافت سهميه مواد غذايی بودم. آشنايی كنارم قرار داشت. ناشناسی - از ته رديف مردم - بسته ای را نشان می دهد و فرياد می زند : ايّها النّاس ! ببينيد يكی قند كوپنی را تبديل به تنقّلات كرده در خلاء انداخته است. جمعيت می خواست بداند كه چه كسی مرتكب چنين اسراف ظالمانه ای شده است. فرد كناريم با ايماء و اشاره مرا به موزّع جيره نشان می دهد. كسی منتظر اقرار من هم نماند...

فشار ادرار بر مثانه ام مرا از خواب بيدار كرد. نيم ساعتی تا طلوع آفتاب باقی بود. خيس عرق بودم. منتظر شدم تا موبايل زنگ هشدار بزند و تنم كمی خشكتر شود. سپس برای قضای حاجت بيرون رفته پس از وضو به اطاق برگشته نمازم را ادا كردم. هنوز به تعبير رؤيای صبحگاهی خود فكر می كنم.

 من هم يكی از شش نفری هستم كه در اين سامان به مرض قند مبتلايند. پزشكان علل مختلفی برای اين بيماری اعلام می دارند. از آثارش پرنوشی ، پرجيشی ، پرخوری ، پرخوابی و... است. تمام مواد غذايی پس از هضم تبديل به قند شده بتوسط انسولين توليدی لوزالمعده جذب سلول ها می گردد. وقتی عضو مولّد اين عنصر از كار كافی می افتد لازم است از نوع شيميايی آن ( گليبان كلاميد ) مصرف شود. بعلاوه بايد از برخی ميوه ها كه دارای اين ماده ضروری اند كومك گرفت : هويج ، گلابی ، به ، سيب ، مركبات و... خوردن پياز و سير هم مفيد است. پرهيز از شيرينيجات و چربی توصيه و برورزش برای سوزاندن خوراك تأكيد می گردد. پس آنچه بر من عيان شد رمز ناپرهيزی از مواد غيرقابل هضم بوده است. مدّتی است كه رژيم تغذيه ام رعايت نمی شود. از مربّاجات خوشم می آيد. خودم را مثلاً با انسوليندار بودن مربّای به توجيه می نمايم. از مربّای توت فرنگی نمی توانم بگذرم. وقتی از پلو سير شدم تازه يادم می آيد كه برنج هم جزو تابو های من است. نان جو و گندم سبوسدارم سر سفره هست و با اين همه از خوردن نان سفيد هم پروا ندارم. دكتر دستور داده است حدّاقل شش ماه يكبار آزمايش خون و ادرار بگيرم. شايد از آخرين آزمايشم يك سال گذشته باشد. البتّه چندان هم بی پروا نيستم. هر موقع چشمم تير می كشد آن را نشانه بالارفتن ميزان قند خونم می دانم و از افراط در شيرينی خوری دست بر می دارم. واقعاً كه رحمت واسعه خداست كه امثال مرا از بلايای فراوان در امان نگه می دارد.

هنگامی كه بابا آدم و ننه حوّا در بهشت برين بودند اجازه داشتند از جميع نعمات آنجا رغداً برخورند ؛ به استثنای درختی خاصّ كه نمی بايست به آن نزديك می شدند. انگار در آن باغ پرنعمت بقدری به ايشان خوش گذشته بود كه ته دلشان خواهان خلود احوال خود شدند. شيطان بلا هم از همين نقطه ضعف آن دو بنده خدا سوء استفاده كرده به خوردن ميوه ممنوعه اغواء می نمايد. همه خبر داريم كه از اين وسوسه چه برسر بابا و ننه آمد. در گفتمان رحمانی شيطنت شيطانی فقط بر كسانی كارگر است كه باور و ايمانشان سست شده باشد. مضافاً به اينكه ايمان جايی به درد می خورد كه دلايل له و عليه يك گزاره برابر يكديگر باشند. انسان به آنچه يقين بر حقانيّت و بطلانش دارد به حكم غريزه عمل می كند. امّا در شرايط عدم ضرس قاطع است كه ايمان به پروردگار حكيم ، رحيم ، رحمان و... موجب اتّخاذ موضع راسخ می گردد. شايد قدرت ، علم ، ثروت و ديگر ارزش های مشابه بسيار مطلوب بنمايد ؛ بنحوی كه درصدد كسب آنها بهر طريق برآييم. از سوی ديگر می بينيم عاقبت كار فراعنه ، بلعم باعورا ها و قارون ها چقدر شوم بوده است. اين فلكزده ها بمانند ، تقاضای حضرت سليمان ( ع ) از خداوند رحمان و فرجام حضرت يونس ( ع ) چه عبرت انگيز است كه اوّلی درخواست می كند ملك بی مثالش را بعد از وی به كسی ديگر ندهد. البتّه تصوّر بخل در مورد پيامبران منتفی است. شاه - نبی موصوف با تمام مكنتش در تأمين يك روز رزق يك مخلوق خدا دوقورت ونيم بدهكارش شد. تدارك وسايل امرار معاش امّتش چنان آن پيغمبررا به خدمت می گيرد كه عبادت اصليش قضا می ماند. از اين رو بود كه تقاضا كرد خداوندگار عالم ديگران را از چنين تكليف شاقّّی معاف فرمايد. يونس ( ع ) كه دلباخته خير بود امّتش را به علّت جهالتشان ترك كرد و پس از افتادن در شكم نهنگ و ماجرا های ما بعد آن متوجّه غفلت خود از ارزش والای مردم در نزد آفريدگارشان گرديده و توبه می كند.

تعريف هر چيزی مستلزم تعيين حدّی برای آن است كه موجب تمييزش از غير شود. قزاق ها در مورد فرد بی ادب می گويند : « آيوٌاننان ته ك ته زه گی باسقا ». يعنی : از حيوان تنها فضله و پشكلش فرق می كند.

لبّ مطلب اين است كه بنده نبايد هر چه هوس كردم بخورم. بايد تابع دستورات بهداشتی باشم. اولوالامر هم نبايد به صرافت تدارك تمام احتياجات ملّت بيافتند. بايد دست از دخالت در همه امور مملكت بشويند و بگذارند آنها خودشان نعمات الهی را مورد فرآوری قرار دهند. سلطه سلاطين بر مملكت نتيجه ای نخواهد داشت مگر برباد اسراف رفتن آن. براستی ميوه ممنوعه شيرينتر و هوس انگيزتر بوده و لی ديابت می آورد كه باعث از كار افتادگی آحاد جامعه می گردد. مبادا شيرينی نعمات خدايی باعث تلخكامی شود.                                                           

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 21:58 |

                   قورباغه ، رايانه و يارانه

 

1-       می گويند يك دانشمند به قدری غرق كارش بود كه وقتی به جای كالبدشكافی قورباغه مورد نظرش اجزای ساعت مچيش را از هم بازكرد يادش آمد می خواسته برای صبحانه نيمرو بخورد. امّا تازه متوجّه می شود كه قورباغه را خورده است.

2-       جرم شناسان اظهار می دارند كه بزه كاران چنان بر جامه عمل پوشاندن خيالات خود متمركز می شوند كه همه امور ديگر را فراموش می نمايند. آنها منجمله يادشان می رود كه در چه موقعيتی قرار دارند. پس هنگامی پی به اشتباه خويش می برند كه ديگر كار از كار گذشته است. آنگاه ، اگر عقلی باقی مانده باشد ، تأسف می خورند كه در حكم خوردن قورباغه است.

3-       يكی از خواهر زادگانم ( نمی دانم به شوخی يا جدی ) مرا عالم خطاب می كند. احتمال طنز در اين مورد بيشتر به نظر می آيد. وانگهی بقول ما قزاقها « جيه ننه ن ه ل بولماس ، جه لكه ده ن آس بولماس» يعنی از خواهرزاده دوستی بر نمی آيد ، ( همانطوركه ) مغز حرام آش نمی شود.

4-       خانم مرا - از شدّت اشتغالم به اينترنت و وبلاگنويسی -  دچار سرگيجه می شمارد.  زنها هم خصومتشان با مردان بديهی به نظر می آيد. دليل قزاقی اين باور ضرب المثل « قاطن -  جه تی جاوٌدكٌ بئری » است. علی ايّ حال بايد اذعان كنم نظم فكريم دارد بهم می خورد. نبايد اينهمه مقابل رايانه بنشينم. بهتر است نگاهی دقيقتر به دور و برم بياندازم ، ببينم در عالم واقع چه خبر است. وگرنه بعيد نيست با دنبال كردن اخبار يارانه از راه يارانه به غفلت اين قورباغه را هم بيشتر قورت بدهم.

5-       در واقع ، شماتت خانم به اين سبب بود كه پريشب حاليم نمی شد كه پسر مرحوم حاج حميد كرپه كيست كه به دامادی پاوٌه دين ( بهاء الدّين ) باوٌبه ك آمده بود و نمی دانستم كه اين واقعه چه ربطی به دامادم شهرام داشت كه از محل كارش در ساری آمده بود تا دخترم حميرا و مادرش مايرام را به خانه ببرد. چندين بار توضيح شنيدم تا يادم آمد داماد مورد بحث دخترزاده مايرام آپا است.

6-       يك علّت كند فهمی اين بود كه پربروز ، از مسافرت دو روز و سه شبه مشهد ، باتّفاق پسرم و خانواده اش ، برگشته بوديم و من ساعتها در برابر كامپيوتر به مرور احبار چند روز گذشته نشسته بودم. فشار اين عمل ، علاوه بر هوش ، گوشم را نيز از كار انداخته بود.

7-       برخلاف تصوّر قبلی خود ، صبح روز سه شنبه ( 12/2/ 91 ) بود ، نه دوشنبه هفته قبل كه با پرايد پسرم به قصد زيارت امام رضا ( رض ) يه سوی مشهد حركت كرديم. پنج نفر سرنشين سواری چهار نفره بوديم كه شركت سايپا ، محض ماست مالی يك كمربند ديگر برای سه مسافر عقبی اضافه كرده است و پليس راهور و راه اين كلك رشتی را ناديده می گيرد. ولی من و نوه هايم از كمبود جا جان به لب بوديم. گلسار چنان به ستوه آمده و می گفت اين اولين و آخرين سفر راه دورش خواهد بود. آتيلا هم يكسره به هر طرف لگد می انداخت و هر بار كه به پليس راه برمی خورديم مجبور بود سرش رابدزدد.؛ چون به او گفته می شد كه در صورت كشف بی كمربند ايمنی بازداشت خواهد شد. اوّل من جلو نشسته بودم و خانم _ چنانكه بايد و شايد _ رديف عقب جا گرفته بود. اما تنگنای آن چنان پای تازه از گچ درآمده اش را بدرد می آورد كه چاره جز تعويض جايش با صندلی من نبود. بر عروسم عايشه نيز نبايد خوش گذشته باشد. بهر حال ابراز گله نمی كرد. لابد با ما رودربايستی داشت. تحمّل چنين اجحاف شركت دولتی سازنده اينگونه خودرو های خارج از استاندارد عين خوردن قورباغه كذايی است. سعيد عهده دار رانندگی در تمام مدّت مسافرت موصوف بود. نزديكای ظهر در جنگل باصفای گلستان برای ناهار و نماز توقف كرده در مسجد آن نقطه نماز پسين ( ظهر ) را قصر خوانديم. راننده نيم ساعتی چرت زد. يادم آمد كه چند سال متوالی در اين منطقه چندين نفر قربانی سيل بهاری شدند. كارشناسان می گفتند يكی از علل عمده اين فاجعه نحوه جاده سازی در اين محل بوده كه توازن طبيعت را بهم زده و عالم حيوانات وحش را بهم ريخته اند. قهر طبيعت انتقام جانوران مظلوم را از انسان های ظلوم و جهول می گيرد. امّا انگار نه انگار كه كسی چيزی گفته باشد. آش همان آش است و كاسه همان كاسه. دولت كاری جز مرمّت جاده ويران شده سابق و تعريض بيشتر آن كه همانا تعدّی افزونتر به حريم جنگل است انجام نمی دهد. بقول يارو گفتنی ها آش كشك خالته ، بخوری پاته نخوری پاته ! ولو اينكه آش قورباغه مارّالذكر باشد. برای اينكه دلتان از هر چه قورباغه بهم نخورد اسمش را مدّتی تكرار نخواهم كرد. راه همچنان ادامه داشت. ميزبان ما ( غنی ) چندبار به خواهرش تلفن كرده و می پرسيد تا كجا آمده ايم. به چناران كه رسيديم با وی تماس گرفتيم و موقعيت را اعلام كرديم. قرار شد به محض رسيدنمان به اول مشهد باز خبرمان را گرفته ما را به سوی خانه اش راهنمايی كند. در آنجا طبق دستور ميزبان پيش می رفتيم. امّا كنترل از راه دور چندان اطمينان بخش نمی نمود. از چند نفر عابر و سواره ديگر راهنمای خواستيم كه دريغی نداشتند. بالأخره يك موتورسوار كه اتّفاقاً با ما هم مسير بود اشاره كرد دنبالش برويم. بدين طريق به بلوار صبا رسيديم كه منزل غنی در كوچه 37 آن واقع است. ميزبان هنوز سركارش بود. خانم خانه ، دينا ، دختر باجناقم عبدالغفار از ما استقبال كرد. دختر بزرگ خانواده ( اسراء ) دم در آمد. دختر كوچك ( حُسنی ) هنوز شيرخواره است. آنها در طبقه دوم يك خانه نوساز غيركامل كه آپارتمانی يك خوابه با پذيرايی و آشپزخانه اُپن است زندگی می كنند كه برای يك زن و شوهر با دو فرزند كفايت می نمايد. اوّل كارمندی است و حمايت پدر در زمان حيات با سهم الارث غنی از مرحوم حاج اسحاق باعث تأمين حدّ اقل معيشت شده است. ای بسا جوانانی كه هنوز در آرزوی ازدواج و سر و سامان گرفتن اند و بسياری جرأت خواستگاری هم ندارند. به عبارت ديگر دولت نتوانسته مسائل اكثريت مردم را حلّ كند. بساط چای شيردار پهن بود كه با اشتهای فراوان ميل شد. شام هم تدارك ديده شده بود كه برای صرف آن منتظر آمدن ميزبان مانديم. نگاهی به دور و بر اطاق انداختم. كامپيوتر برای بازي های رايانه ای در اختيار بچه ها بود كه طبق معمول بر سر نوبت بازی بينشان جار و جنجال داشتند. از تلويزيون كانال های ماهوره را سير كرديم. خبر هايی از قزاقستان را تماشا كرديم. برنامه های فارسی زبان را ديديم. جوانها به مسابقات ورزشی ، مخصوصاً فوتبال علاقه دارند. اين را هم بنويسم كه قبل از هر كار وضو گرفته و نماز عصرم را قصر خواندم. بر ديوار اطاق قسمتی از آيه سوم سوره طلاق روی طوماری از صادرات تركيه نصب شده بود : و من يتّق الله يجعل له مخرجاً. و من يتوكّل علی الله فهو حسبه. انّ الله بالغ امره. قد جعل الله لكلّ شي ءٍ قدراً. اين كلمات الهی را به محفوظات خود اضافه كرده ام تا به سوره حمد در نمازم بيافزايم. گفتمان مزبور حاكی است كه هر كس از خدا بترسد او برايش راه برون رفت ايجاد می فرمايد. و هر كه بر خداوند توكّل كند برايش كافی است. همانا الله تعالی به امرش رسيدگی می كند. پروردگار برای هر چيز حساب و كتابی قرار داده است. با پرهيزگاری می توان از بن بست ها خارج شد. لزومی ندارد كارهايمان به غير خداوند بسپاريم. البتّه خدا بر كار خود چيره است. زيرا نظام عالم را تماماً ربّ العالمين برقرار داشته است. پس نبايد غير راه شريعت در راهی ديگر پا نهاد. حدود ساعت 8 بعد از ظهر بود كه ميزبان هم آمد . شام لذيذی خورديم. سپس به گفتگو پرداختيم كه بيشتر ميان سعيد و غنی و خانم و عروسم با دينا بود. در اين ميانه من بيشتر با مطالعه نشريه « نامه » مشغول می شدم كه مربوط به اوائل رياست جمهوری احمدی نژاد است و تاكنون فرصت خواندنشان دست نمی داد. ديدم مباحٍث مطروحه هنوز تازگی دارد. نويسندگان ضمن انتقاد از اصلاح طلبان چشمشان از خكومت فعلی هم چندان آب نمی خورد. آش را همان آش می دانند كاسه را همان كاسه كه در ان غير از قورباغه جيزی ديده نمی شود. قرار نبود به اين زودی اين جانور لزج را بيادتان بياورم. « قورباغه را قورت بده » نام كتابچه ايست كه آن را نخوانده ام و گويا مبلّغ گروه كلاهبردار گلد كوئيست است. اين دسته كلاش هم جماعت را تحريص به قالب كردن كالا هايی همچون سكه به دوست و آشنا و غريبه به صورت هرمی می كند با اين سفسطه كه می توانند از اين بازار سودی يامفت بدست آورند. اين كلك ها قال بسياری را كنده كه هيچ حاصلی جز كينه و خصومت نداشته است. امّا قضيه مسخره تر اين است كه دولت های متوالی با ادّعای مبارزه با اين شامورتی بازی ها نوع مشابه ای از قورباغه را بخورد ملّت می دهند. خدا می داند كه يارانه نقدی چه خاصيتی غير از تورم ، گرانی و ركود دارد. حضرات از ما بهتران دارند ملّت را به ناكجا آباد می كشانند. اينكه همه بيت المال دست اولياء امور مملكت باشد و مردم را محتاج الطاف خود نگهدارند نتيجه ای جز سرطان سيطره حكومت بر مقدّرات محكومان ندارد. ملّتی كه ذليل منّت دولت قدر قدرت باشد هيچ وقت نمی تواند پشتيبان مملكت باشد. وقتی خداوند متعال می فرمايد : ان تنصر الله ينصركم ويثبّت اقدامكم ، بايد اقرار داشت كه لازم است ملّت بياری دولت برخيزد و ا ين امر بدون قدرت و مكنت اقتصادی مردم ممكن نيست. مگر آقايان خود را از قادر متعال هم مقتدرتر می پندارند ؟ استغفر الله !

8-       صبح روز بعد به بارگاه ثامن الائمّه بار يافتيم. دو ركعت نماز نافله خوانده و ثوابش را به آن ضامن آهو نثار كردم. در حين نماز مزبور با دو جوان فارس مواجه شدم كه سؤالاتی درباره نحوه نماز اهل سنّت و جماعت داشتند و از مشابهت ما با اهل تشيّع ابراز تعجّب كردند. سي و اندی سال از انقلاب اسلامی گذشته و هنوز اغلب شيعيان از وجوه اشتراك خود با برادران سنّی خود اطلاعی تدارند. در همان صحنه با مردی وارد بحث شدم كه فقط به روايت مذهب شيعه از نحوه نماز خواندن پيغمبر باور داشت و حتّی رضايت نمی داد كه « انّ الاعمال بالنّيات » و خدا ثواب اعمال بندگانش را بر حسب نيّت آنان خواهد داد. مشارٌاليه از همان خيلی بايد باشد كه قورباغه را قورت می دهند. نه خير ، اين حيوان دست از سر ما بر نمی دارد.

       پس از زيارت امام رضا به سوی بازار رفتيم. خانمها به خريد مشغول   شدند.   بستنی هم خورديم. بعد ساعتی من حوصله ام سررفت. گوشه   يك پارك از بقيه كناره جسته به مطالعه ماهنامه فوق الذّكرم سرگرم شدم. نزديك ظهر بود كه بازاررو ها برگشته و اعلام كردند بايد به بازاری ديگر بروند. گفتم شما به خريدهايتان ادامه دهيد. من به خانه می روم. توافق شد من و سعيد ( سخی ) با بچه ها به خانه برگرديم. دختر بزرگ ميزبان ( اسری ) هم ما را همراهی كرد. ناهارمان ته مانده شام بود. پس از ساعتی قيلوله به تماشای ماهواره نشستيم. حوالی غروب خانم ها برگشتند. خريدشان شامل انواع البسه ، تسبيح ، جانماز و غيره بود. سخی می گويد اين چه كاری است كه از مشهد برای سوغات حجّ خريداری شود. گفتم اين رسم شده است. وانگهی آنچه از مكّه و مدينه می آورند محصول عربستان نيست. قانع نمی شود. می گويد بهر حال از بازار حجاز بايد باشد. گفتم اگر در خانه تسبيح ، عرقچين و دستار دارد برای حج نگه دارد ، بدرد می خورد. به مادرش می گويد حاضر است داشته هايش را بفروشد. در هايهوی جماعت بازار متوجه منطور پسرش نشد. لابد خيال می كرد كمی صرفه جويی خواهد شد. خانم برای من توت خشك هم خريده بود. نان سبوسدار يا جو پيدا نمی شد. در مسير جايی كيوسك روزنامه نديدم. خانم می گويد پسر عموزاده اش ( نيجان ) كشته شده است. خدايش بيامرزد. متهمين دستگير شده و ظاهراً اقرار به قتل كرده اند. فعلاً جسد در پزشكی قانونی است. پس از عصرانه - غير از من -  همه به پارك ملّت رفتند و كاری جز خواندن نشريه مارّالذّكر و تماشای ماهواره نداشتم. به خانه هم تلفن زدم كسی گوشی را برنداشت. مثل اينكه به بچه ها بد نگذشته بود. می گفتند چرخ فلك بسيار عظيمی سوار شدند و... حدود نيمه شب به خواب رفتيم. غنی ساعت دو بامداد از شيفت بر می گشت. اطلاع يافتم كه در كارخانه سايپای مشهد 9 كارگر قزاق كار می كنند ؛ منجمله پسر باجناقم غفّار بنام آلتی. قرار شد فردا پس از رفتن به باغ وحش مهمان وی باشيم. بعد از ظهر تالی ( همسر آلتی ) كه از طايفه ما است به خانه ميزبان آمده دعوتمان كرده بود. هم صله رحم بود و هم تنوّع. بقول سعدی عليه الرّحمه مهمان همچون نفس است كه ورودش جانبخش است عدم خروجش جانگير.

9-      صبح پنج شبه ( 14/ 2/ 91 ) به استثنای خانم كه می گفت تحمّل بوی گند حيوانات را ندارد، دسته جمعی به باغ وحش رفتيم. نيمی را با اتوبوس و باقيمانده راه را با مترو طی كرديم. غرفه مختلفی را ديديم كه در هركدام جانوران خاصی قرار داشتند. اغلب آن حيوانات بی حال می نمودند. سخی و عروسم با موبايل از آنها فيلم برداری می كردند. تمساح ، بزغاله مار ، شير ، خرس ، قوی سياه ، طاووس و عقاب را اولين بار بود كه می ديدم. مثل اينكه حوصله خانم در خانه خواهرزاده اش سر رفته بود كه چندين بار زنگ می زند. بالأخره به خانه آلتی برگشتيم. ناهار چلومرغ بود با مخلفات فراوان كه با لذّت صرف شد. بسكه خورده بودم جای برای چای نمانده بود. گفتم بايد اوّل نماز بخوانم و سپس كمی هم بخوابم. آپارتمان اين خانواده كوچكتر از مال آن يكی قوُدابالا است. در تنها اطاق خواب پس از نماز دراز كشيدم. وقتی بيدار شدم خانم و عايشه باز به بازار و سخی و غنی به خانه رفته بودند. به خواندن « نامه » پرداختم. ويدئويی از مراسم عروسی آلتی و تالی از تلويزيون پخش می شد كه نشانگر شادمانی دختران و زنان قزاق بود. طبق معمول دختران با پسران قوم و خويششان مختلط بودند. قبلاً چنين نبود. حالا كلی هزينه فيلمبرداری می شود. عكس هم برمی دارند كه خرج آن كم نيست. اينجا هم گمان می كنم باز قورباغه بخورد همه داده می شود. اگر اين موجود حونسرد می تواند كسی را گرم كند اين گونه وقت گذرانی ها نيز می تواند دل ها را واقعاً گرم كند. چه عرض شود؟! بين آتيلا و اسری سر اسباب بازی دعوا و مرافعه افتاد كه منجر به اين شد كه نوه شلوغم را كتك بزنم. اسری را تالی خواباند. گولساری هم آتيلا را با بازی رايانه ای سرگرم كرد. نزديك نماز عصر سخی و غنی آمدند تا بچه ها را به گردش ببرند. من هم از خانم ميزبان رخصت طلبيدم كه به مهمانجای قبلی بروم. تا حوالی ساعت نه شب تنها با ماهواره مشعول بودم. نمازم را می خواندم كه بقيه آمدند. شام سبكی خورديم و آماده خواب شديم. فردا راه درازی در پيش بود.

10-     روز جمعه 15/2/91 دور دوم انتخابات مجلس نهم برگزار می شد. مسافرت عذر عدم شركت در اين امر بود. بعلاوه جون در دور اوّل اين انتخابات شركت نكرده بودم حقّ شركت در اين مرحله را نداشتم. بكوب تا جنگل گلستان آمديم. پس از نماز پسين ، ناهاری حاضری خورديم. سخی باز كمی استراحت كرده به رانندگی ادامه داد تا گرگان كه ساعت 5 بعد از ظهر به آن رسيديم. ام كلثوم عروس و پسرانم صادق و جاراس به استقبال آمده و زيارت قبول گفتند. بلافاصله به چای خوردن نشستيم. نيم ساعت بعد پلوی قزاقی نيز صرف شد. چنان خسته كوفته بودم كه حال مسجد رفتن نداشتم. مادرم كه به نزد خواهرم فاطمه رفته بود ، آمده روی ما پول شاشو ( نثار ) نموده با عروس ها و نتيجه هايش روبوسی كرد. نگاهی به سايت بانك ملّت و حساب خودم در اينترنت كردم . چيزی از يارانه ارديبهشت واريز نشده بود. يارانه قورباغه ای يارای تأمين مخارج روزافزون را ندارد.

11-     صبح شنبه 16/ 2/ 91 به توصيه خانم به مجلس ترحيم پسر عموزاده اش رفتم. به نيجان تسليت گفته آرزوی خير كردم. كسی نمی داند علت فوت آن مرحوم چه بوده است. مادر مقتول می گويد روز قبل از واقعه دم از خلول اجل خود زده بود. آن روز صبح تنها از منزل خارج شده و عدّه ای از بچه های محل می بينند كه از موتورسيكلت و بين دو نفر كه جلو وعقب وی نشسته بودند بزمين می افتد. راكبين مزبور به اتهام قتل در آكاهی تحت بازجويی هستند. می گويند هيچ آثار زخم و جراحت در پيكر مقتول مشاهده نشوده است. در خون و معده او نشانی از مسموميت نيست. فقط در گوشه ای از پيشانی او زخم سطحی ديده می شود كه بعيد است علّت مرگ باشد. با اينهمه چرا بايد او را اين افراد به جای ديگری منتقل نمايند؟ اين ماجرا چه ربطی به آن متهمين دارد ؟

12-     امروز باز نگاهی به حساب حاری خود انداختم به اميد واريز يارانه كذايی. خبری نيست. اوضاع چنان بی ريخت شده كه نمی توان از هيچ چيز مطمئن بود. سركنگبين آقايان صفراء می افزايد. پس امنيت بی امنيت. نه خوف اقتصادی رفع می شود نه بی امنی اجتماعی دست از سر كچل ما بر می دارد. سياست هم عرصه خوفناكی شده است. عدم امنيت قضايی هم قوز بالا قوز شده است. سرمايه اجتماعی نيز برباد رفته است. مجبوری دست به ريسك مسخره قورت دادن قورباغه لعنتی بزنی. هر كاری خطرناك است. خانم و مادر و فرزندان و نوه هايم هم مرا از نوشتن كمترين مطلب بودار برحذر می دارند تا مبادا قوم و خويش و دوست و آشنا از آن دلخور شوند. دولت و حكومت جای خود دارد. انگار به همين قورباغه خوردن اكتفا نمود كه مثل غصه خوردن بيهوده است.                

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 21:48 |

شيراز يا شير يوخ !؟

نمی خواهم درباره مركز ولايت فارس چيزی بنويسم مگر اينكه می گويند اين شهر يكی از بلادی بود كه بدست مغولها با خاك يكسان نشد. لابد امرای وقتش آن قدر كار بلد بودند كه با قوم بدنام يادشده به توافق رسيدند. امّا وقتی كه طرف به دريافت مقداری كلان از شير رضايت داد با كلمات فارسی و تركی – مغولی اعلام می دارند : شير آز ! ظاهراً پس از اين ماجرا بود كه نام آن شهر شيراز شد و ماند.

باور كنيد اين وجه تسميه را من از خود درنياورده ام. راستش ديروز از خانم شنيدم باز شير كم شده است. گفتم لابد می خواهند اين خوراك راهبردی را باز هم گرانتر كنند. انشاء الله بعد از گرانی بيشتر دوباره پيدايش خواهد شد. در ايستگاه اتوبوس واحد مدّتی منتظر بودم و چون بدرازا داشت می كشيد سراغ يكی از بقالهای فراوان محل رفتم تا ضمن پرس و جوی از جريان شير ، افسانه مزبور را بوی هم گفته باشم. ايشان دلش پر از انتقاد از دولت و كارخانه پاستوريزه بود. می گفت علْت عمده اين مسأله كارخانه است كه بهای عادلانه شير خام را به بهانه عدم مساعدت حكومت به موقع به توليدكنندگان نمی پردازد. اينها هم بنوعی كارخانه را تحريم كرده اند. از قرار معلوم شركت شير پاك نخورده لاجرم قيمت محصولش را بالا برده و مغازه دار هم به سبب عدم صرفه اقتصادی حاضر نيست پاكات شير را به بهای بيشتر خريده ولی به همان قيمت سابق بفروشد. می گويند صرف نمی كند 350 تومن بخرند و 370 تومن بفروشند. ملا نصرالدّين بود يك قران می گرفت سگ ختنه می كرد سی شاهی می داد می رفت حمام. پس مقدار بسيار كمی شير از كارخانه تحويل گرفته می شود كه فقط به درد حفظ مشتريهای خوب می خورد.

باری اگر شهر يادشده در مقابل مغولها اعلام كمبود شير كرد و شيراز نام گرفت ، لابد ما

هم بايد مدّتی بعد شهرمان را شير يوخ بناميم. دلمان خوش است كه دولت عدالت شعار

 به ملّت يارانه می دهد. امّا به قول اهل اقتصاد به علّت عدم مراعات قانون مربوطه تورم و

گرانی به اوج خود رسيده است. قرار بوده  30% از درآمد حاصله از افزايش بهای حاملين

انرژی صرف كومك به توليد كشور شود. از مدعيان اصرار و از دولتيان انكار كه به اين برنامه

عمل نشده است. در اين حيص و بيص نمی دانيم قسم حضرت عباّس را باور كنيم يا دم

خروس را. بهر حال در اين هجوم بی امان گرانی و كمبود اين ملّت مظلوم بايد مثل همان

شيرازی های سابق دم بگيرد : شير آز ، شيراز ! مغول ها كه حرف را باور كردند و ...

حضرات مگر حاضر به قبول اوضاع فلاكت بار هستند كه با رفع علل آن بداد اين مردم شير

پاك خورده برسند ؟      
+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:4 |

                                                                             مورفولوگيا морфология

گرامماتيكا كه از واژه يونانی grammatike ( توانايی خواندن و نوشتن ) برآمده است ، يكی از رشته های آن – مورفولوگيا – از دو واژه يونانی morphe ( شكل ، ريخت ) و logos ( شناخت ، معرفت ) تشكيل گرديده است.

مورفولوگيا ساختار واژه های يك زبان ، كاركرد ، خصوصيات ، راههای تغيير ، انحاء ظهور و معنای دستوری آنها را بررسی می كند.

                                                                                  وجوه ( اشكال ) واژه

ساختار واژه های زبان قزاقی عبارتند از بُن ( ريشه ) و وَند. وجه ( شكل ) بُن واژه پايدار بوده به عنوان يك واحد معنايی معيّن بنحو مستقل بكار رفته مبيّن يك چيز ، صفت ، حركت و ربط دستوری است. وند به بُن وابسته بوده و بسته به دگرگونی های آوايی آن دارای انواع گوناگون است. وند مانند بن به صورت مستقل به كار نمی رود. معمولاً هر وند دارای معنای دستوری خاص بوده و مقولات مختلف ( مثلاً جمع ، ربط ، صيغه ، زمان ، فعل ،حال وغيره را می رساند كه به ترتيب معيّن به بن و بن ساخته شده الصاق می گردد.

 

                                                                             واژه های اصلی و كومكی

واژه ها از لحاظ معنای لغوی و كاركرد دستوری به دو دسته اصلی و كومكی تقسيم می شوند.

واژه اصلی معمولاً حائز معنای معيّن لغوی بوده می تواند يكی از اعضای يك جمله باشد. در زبان قزاقی واژه های اصلی عبارتند از اسم ، صفت ، عدد ، ضمير ، فعل ، ندا و قيد.

واژه های كومكی بدون معنای لغوی بوده فقط با بقيّه واژه ها استعمال می شوند. آنها نمی توانند يك عضو مستقلّ جمله باشند. فقط يك معنای دستوری معيّن را می رسانند. واژه های كومكی عبارتند از шылау ( حرف ربط ) و одағай ( ندا ).

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 10:11 |

پناه بتو خداوندا ، ای شهم

خود بسويت ره برم

در گير ودار با خصمان

بچشم نيايد كسم .

حيران آرغون - نايمانها[1]

از كلام بس خوشم .

حيف كه سخن خوار بداشت ،

از طوبوقتی ناكسم .

سمارودنی [2] زرناب ،

رايگان دهی نگيرد ،

به يك پشيز سكّه ای .

پرنيان را چنين نغز ،

خرند خيلی از خسان ،

به يك كتان تكّه ای ،

گر باز شود عقده ای ،

يا كه كشته فتنه ای ،

نبود ز دام جسته ای .

او هم تنابنده ای ،

مگرنبيند آخر ،

بلای حق خواسته ای ؟

 



[1] آرغونها و نايمانها و طوبوقتي : از ايلات قزاق

[2] بمعني ناب و سره (كلمه اي روسي)

+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:52 |

تاسجان و ...

بالأخره بر تنبلی غلبه كرده ديروز به عيادت تاسجان ايسگلدی و ... رفتم كه اوّلی به علّت سكته ناقص از دو هفته قبل در بخش نورولوژی بيمارستان 5 آذر و دومی كه ...بستری می باشد. از اوّلی شروع كردم. قبل از من منوچهر كرپه آمده بود كه همراهش خانم او باضافه نوُر سوُلو و جوُماگوُل بودند. البتّه توُرسن هم بود كه عيادت كنندگان را به همسرش معرّفی می نمود. برادرزاده مريض روز ها همراه وی بوده و اين كار را برادرش ( شوقالاق ) شبانه برعهده دارد. من كه وارد شدم بهيار مشغول تغذيه آب موز از راه بينی به مريض بود. توضيح دادند كه غير از آن فقط آب پرتقال داده می شود. همچنين سرمی به دست راست بيمار وصل بود . دست راست مريض با باند به تخت بسته شده تا با حركات ناحودآگاه به خودش آسيبی وارد نياورد. شنيده بودم كه اعضای سمت چپ بدنش فلج شده است. گرچه چشم چپش بسته مانده است ظاهراً بهبود حاصل گرديده وليكن در جواب سؤال از علّت حالش تنها گريه می كند. دلداریش می دهيم كه خود را ناراحت نسازد . انشاء الله بهتر خواهد شد. بعد از تقريباً نيم ساعت برای رفتن به ملاقات ... رخصت خواستم كه توُرسن ابراز تشكّر كرد.

...بدون درگيری با غيب و نقص های دنيا زندگی آدم عاری از معنی می ماند. تكامل آدمیزاد منوط به پی بردن به مقام خود به مثابه جانشين خدا در زمين است. بايد به اصلاح شرايط موجود اهتمام ورزد. براستی امر بسيار خطيری است. امكانات بی پايانی در اختيار ما قرار دارد كه مسؤوليت آنها سنگينتر از خودشان است. سلامت ، ثروت ، دانش و قدرت بايد برای بهسازی وجود بكار روند. هر مصيبتی كه بر سر بيايد علائمی است كه ما را متوجّه اشكالات لازم الرّفع می سازد. بجای ناله و زنجموره بايست كمر همت بسته با مشورت و همكاری سايرين كار ها را درست كرد.

از عيادت بيماران خويشاوندم احساس خشنودی می كردم. تكليف صله رحم ادا شده بود. همين هم غنيمت است. تحولات زندگی اجتماعی اجازه نمی دهد مثل ايّام سابق با خانواده ، خاندان ، دودمان ، ايل و تبار در ارتباط بود. عشاير قزاق چنان زندگی می كردند كه هيچكدام اعضای طايفه نمی توانستند دربرابر مسائل مبتلابه همديگر بلاتفاوت بمانند. در حال حاضر روابط افراد مبتنی بر اشتراك حرفه ايست. دوستان همكار شايد بيشتر از قوم و خويشان با هم اياقند. ممكن است در جشن و عزای خويشاوندان حضور نيابيم ولی خدمه مراسم سور يا سوگ آشنايان و همكاران شويم. البتّه اين امر فی نفسه بد نيست. امّا كاش بهتر بود با صله رحم مباينتی نداشت.

النهايه می خواهم جكايتی را بيان كنم كه راجع به اهميت رابطه اخوت در نظر قزاقهای قديم است. در يكی از درگيری های معموله جنگ مغلوبه شده يك قزاق با اسبش در حال عقب نشينی پسرش را برترك آن سوار كرده بود. كمی كه جلو می رود می بيند برادرش هم پياده در حال گريز است. پس به پسرش گفت : آتاسی باسقا ، آتتان توُس ! يعنی : ای پدر سوا ، از اسب فرود آ !

تاسجان فرزندی ندارد و احوال پرسی عيادت كنندگانش را با گريه جواب می دهد. آن

شب اگر توُرسن كمی ديرتر از عروسی بر می گشت ممكن بود كنار حوض حياط

سقط شود. ولی ، خوب ديگر ، يا از شدّت سنگ جانی يا فرانرسيدن اجل زنده ماند

...

بعيد است كه او و توُرسن از كور بودن اجاقشان ناراحت نباشند. البته نمی دانم كدام

يك از اين دو علّت چنين وضعند. بهر حال تمام وقايع زندگی آزمونهايی است كه

كيفيّت آنها به نحوه تلقّی اشخاص وابسته دارد. بعضی يك عمر درحسرت فرزند باقی

می مانند و گروهی هم از دست بچه های ناخلف خون دل می خورند. همه دنيا و

مافيها امكاناتی است كه می توان از بركاتشان برخوردار شد يا گرفتار بلايای آنها بود.

وانگهی قرار نيست كه همه دارای سرنوشت يكسانی باشند. مثلاٌ اگر برخی از

نداشتن اولاد حسرت می خورند می توانند عواطف خود را معطوف به ساير اقوام و

همنوعان خود نمايند. يكی ثروتمند می شود و اگر آنرا صرف صدقه و كومك به

محتاجان يا امور خيريه كند برای خود ثواب كثير تأمين تواند كرد. امّا چنانچه امثال

قارون مكنت خود را نتيجه علم و شايستگی خويشتن بشمار آورده با ادای زكوة آن

به پاك سازی چرك دستش اقدام نكند با همه داراييهايش به قعر جهنم فرو خواهد

رفت. بعضی ها علم خود را در خدمت ظالمان قرار می دهند كه عاقبتشان عين حال

زار بلعم باعورا خواهد بود. مشتی هم قدرت خود را وسيله جور و جفا بر مستضعفان

قرار می دهند كه سرانجامی جز عاقبت فرعون و نمرود نخواهند داشت. ما قزاقها نيز

مثل ديگر اقوام از اخوّت و علائق طايفه و قبيله يا خاندان و خانواده برخوردار هستيم.

امّا بجای شكر اين نعمت الهی به قطع صله رحم مبادرت كرده از هم بيزار می شويم.

خيلی از ما ها مثل توُرسن ميانه مان با خواهر و برادرانمان چنان شكر آب است كه

اگر مشكلی برای خويشاوندان پيش آيد نه تنها به ياری هم نمی شتابيم بلكه شايد

زبان به شماتت نيز بگشاييم. مثلاً توُرسن نه بچه ای دارد و نه از حمايت برادرش بهره

مند است. تعيين مقصّر در اين بين نه ممكن و نه مثمر ثمر است. الله برن شايد از

نحوه دخالت مادر و خواهرش چنان بستوه آمده كه حتّی به ضرب المثل قزاقی «

آعايننگ آزاری بولسا دا به زه ری بولماس » هم نمی تواند اعتنا كند. بهر حال نمی

شود يك فرد تحصيل كرده را در وضع نابسامان خانواده و بستگانش بلا تقصير خواند.

مصداق چنين كسان ضرب المثلی است كه اشعار می دارد : « كوپئرده توُيه نئنگ

ؤُلكه نی تاياق جه يدی.» همان كه می گويند : هر كه بامش بيش برفش بيش...

آنها (تاسجان و ... ) هر دو بايد خدا را بياد داشته با ساير بندگان آفريدگار مهربان كما

ينبغی رابطه برقرار سازند. يگانگی فقط خاص خداوند بی همتا است و بس. همان

كه قزاق می گويد : « جالعزدق قوُدايعا جاراسادی ».                         



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:39 |